چرا
فدرالیسم و
چرا حالا
مقد
مه:
ایران در
آستانه یک
چرخش بزرگ
تاریخی قرار
گرفته است. در
این چشم انداز
سیاسی نه چندان
نوید بخش ، که
یک نظام
سیاسی
توتالیتر
مبتنی بر یک
ایدئولوژی متحجر
مذهبی ، مردم
یک کشور قریب
به 70 میلیونی
را به گروگان
گرفته
است و برای
خفظ موجودیت
بی اعتبار
فرقه ای کوچک
خود ، سرنوشت
کشوری را در
گرو قماری
گذاشته است ، آنهم
در
هنگامی که
بلا اندر کمین
از پیش و پس ،
در انتظار
نشسته است.
در
ایران امروز،
فقدان دو
مولفه بزرگ
سیاسی را
میتوان
مشاهده کرد: 1-
فقدان احزاب
سیاسی توده ای
، 2- فقدان یک
مدل
سیاسی برای یک
کشور چند
ملیتی.
خلاء
وجود احزاب
سیاسی، که
نتیجه سرکوب و
کشتار نظام
سیاسی حاکم بر
کشور برای حفظ
موجودیت فرقه
ای خود است ،
جامعه ایران
را در برابر
حوادث
احتمالی بی
دفاع ساخته
است. چنین
فضائی ، زمینه
ساز یک آنارشی
سیاسی
بالقوه، و
میدان مناسبی
برای بازیگری هر
عوام فریب
داخلی و با
بهره برداری
قدرتهای خارجی
است.
خلاء
احزاب سیاسی
در استانه
انقلاب بهمن ،
بستر مناسبی
بود برای عروج
بقدرت خمینی و
گروهی که
بیشتر شبیه
شخصیتهای
داستانی صادق
هدایت بودند.
به موازات خلاء
وجود احزاب
سیاسی ، فقدان
یک مکانیسم
سیاسی اندیشه
شده برای
ایران چند
ملیتی ، باز
آینده ایران
را ، حتی به
فرض نبودن
جمهوری
اسلامی ، با
سرنوشت مبهمی
روبرو میسازد.
پیش از آنکه
حادثه رخ دهد
و اشفتگی وجه
بارز سیاسی
شود ، باید به
یک طرح سیاسی
برای همزیستی
این ملیتها در
کنار هم و به شیوه ای
دمکراتیک ،
اندیشه کرد.
ساختارهای
سیاسی حاکم ،
نه تنها توان
پاسخگوئی به
این نیازها را
در این زمانه
پر شتاب و متغیر
ندارد، بلکه
خود بزرگترین
مانع برای انطباق
حاکمیت سیاسی
با جامعة چند
ملیتی و چند
زبانی و چند
مذهبی می
باشد.
در
برابر یک رژیم
توتالیتر
مذهبی ، و در
خلاء وجود احزاب
سیاسی توده ای
، دو کانون
بزرگ حرکت
توده ای بوجود
آمده است که
هر دو ذاتَاً
از یک خصلت
سیاسی،
مد نی و
دموکراتیک برخوردار
هستند:
1- جنبش
زنان
، که با
خواسته هائی
عمیقا
دموکراتیک
همراه است و
از ابتدا و بی
وقفه با جوهر
این رژیم در
چا لش بوده است.
2- جنبش ملّیتها.
از
ایندو، جنبش
زنان که از یک
حالت واکنشی
علیه ایدئولوژی
و سیاست زن
ستیزی رژیم
سیاسی حاکم
شکل گرفت ، به
تدریج به یک
جنبش مدنی
بزرگی تبدیل
شده است که بر
هویت زن به
عنوان یک
انسان برابر
در جامعه ، تا کید
دارد. از این
نظر، جنبش
زنان ایران را
نه تنها
میتوان
پیشگام جنبش
دموکراتیک
زنان در خاورمیانه،
بلکه در تمام
کشورهای
اسلامی تلقی
کرد.
لیکن
جنبش ملیت ها
از خصیصه ای
دیگر بر خوردار
است. وجود
ملیت ها و قومیت
ها ی مختلف در
ایران ، با
ریشه های ملی
و زبانی متفاوت
در ایران ، که
سرکوب سیاسی و
فرهنگی آ نان
در صد سال
گذشته تنها هنر
رژیم ها ی سیاسی
حاکم بوده است
، به آسانی
میتواند به
بستر مناسبی
برای یک توفان
سیاسی علیه
رژیم سیاسی بی
اعتبار و خرد
گریز، و شکستن
دیوارهای
نظام حاکم تبدیل
گردد ، بلکه
منتهی به
فروپاشی کشور
و در گیریهای
بی مهار داخلی
ختی در میان
خود ملیتها
شود. این نه
مطلوب است و
نه ضرورتا ً
میتواند به
آزادی و
دموکراسی
بیانجامد.
حاصل فروپاشی
، ضرورتا ً
دموکراسی
نیست ، اگر چه
مبنای حرکت آن
، خواسته هائی
مشروع و حق
طلبانه بوده
باشد. از فروپاشی
شوروی ،
دموکراسی
کامل بوجود
نیامد ، هر
چند که
پادشاهی تیرگیها
فرو ریخت.
دموکراسی
بدون اندیشه دموکراتیک
برای زیستن
آزاد آدمیان
امکان ناپذیر
می باشد و
دستیابی بدان
نیازمند
زندگی نقشه
مند و پی ریزی
ساختارهای
لازم برای حفظ
و تداوم آنست. زیستن
آزاد و زندگی
نقشه مند در
یک کشور چنـــــــــد
ملیتی
نیا ز به یک
طرح
دموکراتیک و
یک مدل سیاسی
دارد.
در یک
کشور چند
ملیتی،
ملیتها
میتوانند یکی
ار بلوکهای
بزرگ سازندۀ
این دموکراسی
در سطح یک کشورباشند
، به شرط آنکه
مکانیسم
سیاسی لازم
برای آنها
اندیشه شده
باشد و به
صورت گفتمان
غا لب در اذهان
عمومی در آمده
باشد.
پاره
ای ، راه حل
مسأ له را در
انکار مسأله
می دانند. ذهن
استبداد زده
آنان اجازه
نمی دهد که آنان
با چشمانی تیز
بینی که بر
طرفین دماغ
خود آویزان
کرده اند ، در
هیچ کجای
ایران مسأله
ملی و یا ستم
ملی را مشا هده
کنند و در هر
کجای ایران و
در هر مقطعی
از تاریخ
ایران که
جنبشهای دموکراتیک
ملی ، خود را
نشان داه اند،
به نحوی آنها
را به دسیسه
های خارجی
نسبت داده
اند. چنین
دیدگاهی ، نه
تنها چشمان
خود را به روی
واقعیتهای
موجود می بندد
، بلکه اگر هم
نه علنا ً بلکه
منطقا ً از
سرکوب جنبش
های ملی، به
دفاع بر می
خیزد ، زیرا منطقا
ً نمیتوان
حرکتی را حاصل
دسیسه های
خارجی تلقی کرد
و و در عین حال رفع
دسیسه را مثبت
ارزیابی نکرد.
در
رابطه با مسأ
له ملی ، باید
گفت که یک
تحول فکری جدی
رخ داده است
که بر مؤلفۀ
مسأ لۀ ملی در
ایران ضرورتا
ً اثر می
گذارد. عنوان
شد ن مسألۀ ملّی
، تاریخ دویست
ساله ای دارد
که با ا نقلاب
فرانسه آغاز
می گردد.
انقلاب
فرانسه ، در
عین حال حاصل
یک انقلاب
ایدئولوژیک
بزرگ در پایان
قرن 18
بود که با
وقوع خود، آن
انقلاب ایدئو
لوژیک را به
یک انقلاب
سیاسی و
اجتماعی با
پژواک جهانی
تبد یل کرد.این
انقلاب کبیر
فرانسه بود که
برای نخستین
بار، قدرت
سیاسی را از
پا دشاه بر
گرفته و به
مردم در قالب
ملت تفویض میکرد.در
واقع ، تاکید
انقلاب
فرانسه بر
تجزیه نا پذیری
حاکمیت ملی ،
تاکیدی بود بر
تجزیه ناپذیری
حاکمیت مردم
که به سر لوحه
جنبش های
انقلابات ملی
بعد خود در
آمد. در تاریخ
بشری ، هیچ ملّتی
به
مفهوم سیاسی
کلمه ، پبش از
این انقلاب
ایدئولوژیک
وجود نداشته
است ، و آن
عبارت است از
شکل گیری
مفهوم دولت-
ملت و اینکه
مردم که در
چهره ملت
هویت جمعی
یافته اند،
تنها منشاء
مشروعیت
حاکمیت سیاسی
می باشند. از
آن زمان به بعد
، ملّت به
مثابه یک تجمع
گروه وسیعی از
انسانها درک
می شد ، که رشته
های نوعـا ً
متفاوتی از
تبعیت ، همچون
تبعیت از یک
پادشاه ، یا یک مذهب
و یا داشتن یک
موقعیت
اجتماعی معین
، آنان را با
هم یگانه میکرد.
به عبارتی
دیگر، مفهوم
ملت ، به
مفهومی مستقل
ار تاریخ
سلسله های
پادشاهی یا
نظامی در آمد.مفهوم
انتقال
حاکمیت به
مردم، که در
چهره انقلاب
فرانسه خود را
به تاریخ جهان
عرضه می نمود
، به نوبۀ خود
ایدۀ
براندازنده
ای بود که راه
را از اروپای
پادشاهان به
اروپای ملتها
و عصر
دموکراسی
گشود.سمفونی سرنوشت
بتهون پزواک آغاز
این
عصرشکوهمند
حاکمیت مردم بود که گوئی
با طنینی
جهانی، این
پیام
پیشگامان انقلاب
را به نسلهای
آینده انتقال
میداد. لیکن
شرط موفقیت
این شکل گیری مردم
هویت یافته در
ملت ، بسته به
این بود که
هستی آتی خود
را با هویت گذشته
خود بتواند
توجیه کند. [1]
بنابراین
چه ملتهائی که
به عنوان ملّت
برسمیت
شناخته شده
بودند و چه آنهائی
که برای تحقق
آن تلاش می
کردند ناگزیر
بودند
که به
سمبل ها و
علائم تاریخی
گذشته خود ،
استفاده از
تاریخ و قوم
شناسی و لغت
شناسی برای
تدوین حقوق
مالکیت بر
سرزمینهائی
که این جمعیّتهای
ملّی در قرون وسطی
در آن زندگی
کرده بودند ،
متوّسل شوند. [2]
این
پروژۀ تاریخی
برای پی ریزی
هویّت ملی ،
دست کم تا انقلابات
1848 اروپا، تا حد
زیادی همراه
بود با مبارزه
برای آزادی ،
مدرنیته و
پیشرفت و
مبارزه علیه
استبداد
فئودالی ، که
موفقیت در هر
یک از این
سطوح به نفع
عموم مردم
تمام میشد.
انقلابات
1848 اروپا ، یک
انقلاب
ایدئولوژیک
دیگر و یک
پروژه تاریخی
رقیب را در
برابر این
پروژه هویت یابی
قرارداد و آن
عبارت بود از
اتحاد بین
المللی کارگران
ملّت ها در برابر
اتحاد طبقات
در درون یک ملت
.
تأ کید
بر هویت
طبقاتی ، در
عین حال تأ
کیدی بود بر
نفی هویت ملّی
کارگران. اینکه
کارگران یک
کشوری ، بجز ستم
طبقاتی ممکن
است از اشکال
ستم دیگری ،
از جمله ستم
ملّی و یا نژادی
و مذهبی رتج
ببرند
، عملا ً
اهمیّت خود را
از دست می داد. این دو
حرکت تاریخی ،
گاهی در
همزیستی ، و
عمد تا ً در
مقابل هم بسر
بردند. فرجام
آن اکنون بر
همگان روشن
است ، و دلایل
عقب نشینی
حرکت دوم ، که
اساسا ً بخاطر
نادیده گرفتن
دموکراسی
بطور کلّی ، و
مسأ له ملّی
به طور اخص
بود ، نیاز به
باز اندیشی
جدی دارد ،
وگرنه تکرار
صرف تعهد به
طبقه کارگر و
سوسیالیـــــــــزم
، ومفروضات
فکری ایکه در
بوتۀ آزمون زمان
با عدم موفقیت
روبرو شده است
، در حکم گفتگو
با خود خواهد
بود بی
آنکه بتواند
در حوزۀ تحولات
سیاسی اثر مثبتی
بگذارد. زمانی
انگلس نوشته
بود که وقتی
یک تئوری در عمل
بارها
با شکست
روبرو میشود ،
این خود نشان
دهندۀ این است
که خود تئوری
با اشکالات
جدّی روبروست.
این گفته ،
شامل
سوسیابیزم
بدون دمکراسی
نیز می شود.
شاخۀ
مارکسیستی
جنبش
سوسیالیستی ،
اگر یکی دو
مورد مشخص
لهستان و
ایرلند را
مستثنی کرده باشیم
، میتوان گفت
که از انقلابات
1848 اروپا تا
آغاز دهۀ اوّل
قرن بیستم ،
فاقد یک نظریه
انسجام یافته
ای در رابطه
با مسا له ملی بود و
اظهارات خود
مارکس و انگلس
در زمینۀ
مسأله ملّی ،
کاملا ً
پراکنده و
گاها ً متناقض
است. با
اینهمه بر یک
سلسله از خطوط
فکری میتوان اشاره
کرد که تا
زمان بین
الملل دوم حفظ
شد و بخشی از
آن در دورۀ
بعد نیز حفظ
گردید. در
اینجا من فقط
به اختصار به
آنها اشاره می
کنم :
1- مسألۀ
ملّی از طرف
مارکس و بویژه
انگلس ، نه به
عنوان مسأله
خلقهای
ستمدیده ،
بلکه به عنوان
مسألۀ خلقهای
مسلّط
وبعنوان
موتور
انقلابا ت
اروپا
نگریسته می شد.
2- در
ابتدا، از
زاویۀ اسا سا
ً اقتصادی و
بصورت یک خط
تکا ملی تک
خطی Evolutionary
به
آنها نگریسته
می شد :
بورژوازی با
پیشرفت خود در
تمامی جهان ،
تصویر خود را
به مثابه آیندۀ آنان
نشان میداد و
همۀ ملّت های
جهان را مثل
هم میکرد.
3- به
کشورهای
اروپائی و
آمریکا به نام
پیشرفت تمدن ،
حق اشغال و
تصرف کشورهای
دیگر را میداد
و این به
معنای از بین
بردن تمایزات
ملّی تفسیر
میشد.
4- به
ملّتهای
مسلّط ، حق از
بین بردن
فرهنگ و زبان
ملّتهای
ستمدیده را
میداد و دفاع
از حقوق خلقها
، احساسات
رمانتیک و
کودکانه تلقی
میگردید.
5- مسألۀ
ملّی مسألۀ قائم
بالذات و مستقلی
نبود و از
زاویۀ
دموکراسی نیز
به ان نگریسته
نمی شد، بلکه
بعنوان تابعی
از انتزاع تئوریکِ
انقلاب جهانی،
و بر اساس آن
سنجیده می شد.
این نگرش در
تما می دوره
حیات مارکس و
انگلس و نیز
در نگرش
بلشویک ها تا
آ خر حفظ
گردید و امروز
نیز در پاره
ای جریا نها ی
سیا سی چپ
تغییری نکرده
است.
6- یک
تئوری شبه
داروینی بقای
ملّتهای اصلح
و زوال
ملّتهای دیگر
را در تقسیم
بندی ملّتها
به « ملّت های
تاریخی » و
«
ملّت های غیر
تاریخی» عنوان
می ساخت ، هر
چند که آنان
در اواخر
ازاین نگرش فاصله
گرفتند ولی
میراث فکری آن
به بین الملل دوم
و بویزه به
جناح راست آن
نظیر ادوارد
برنشتا ین و
سوسیا لیست ها
ی هلندی
انتقال یافت
که از اشغا ل
مسلحانه کشور
ها ی
توسعه نیا فته
آشکا را بدفا
ع بر خا ستند .
تأکید
بر هویت بین
المللی
کارگران ،
جدالی بود
علیه هویت
یابی ملّی و
نفی آشکار آن.
شاخۀ مارکسیستی
این جنبش ،
بشکلی افراطی
بر نفی هویّت
ملّی کارگران
تأکید ورزید،
که بعدها مورد
انتقاد بخشی
از پیروان آن
، از
جمله زان زورس
و یا حتی
آنارشیستهائی
نظیر باکونین
قرار گرفت.[3]
مانیفست
کمونیست در
اشاره به نفی
هوّیت ملّی کارگران
نوشت:
«
کارگران
ملّتی برای
خود ندارند،
ما نمیتوانیم
از آنان چیزی
را که ندارند
باز گیریم » ،
لیکن به شکل
تناقض آمیزی
از آنها میخواست
که خود را به
صورت ملت در
آورند:
«
از آنجائی که
پرولتاریا
باید قبل از
هر چیز ، کنترل
سیاسی را به
دست آورد و
خود را به
صورت طبقه
ملّت در آورد ،
باید خود ،
ملت را تشکیل
دهد ، از این
نظر هنوز
ناسیونالیست
است ، اگر چه
نه در مفهوم
بورژوائی آن». (3)
در
بحبوحۀ
انقلابات 1849-1848
که موج
جنبشهای ملّی
بویژه در بخش
شرقی و مرکزی
اروپا در حال
سر بلند کردن
بود ، انگلس
در نشریۀ «
راین جدید»
تئوری « ملّت
های تاریخی» و «
ملّت های غیر
تاریخی» را در
رابطه با
مسألۀ ملّی
عنوان کرد که
هر قدرت مستعمره
طلبی می
توانست آنرا
بدون قید و
تبصره ای به
شعار خود
تبدیل کند.
بر
اساس این
تئوری « ملّت
های تاریخی »
ملّت هائی
بودند که از
طریق مبارزات
پیشین خود
برای استقلال،
توانسته
بودند خود را
به سطح دولت –
ملّت برسانند
و « ملّت های
غیر تاریخی » آنهائی
بودند که هنوز
برای استقلال
خود مبارزه می
کردند
و
یا در زیر یوغ
قدرتهای بزرگ
بسر می بردند.
ملّت هائی
نظیر فرانسه و
آلمان،
لهستان و
مجارستان «
ملّت های
تاریخی »
بودند
و چک ها و
اسلاوها ،
اوکرائینی ها
، رومانیائی
ها ، و امثال
آنان « ملّت
های غیر
تاریخی » که
هرگز توان
تشکیل دولت
خود را
نخواهند داشت.
درست
است که در
توازن قدرت
های سیاسی
اروپای آنروز
، روسیه نقش
پاسدار
ارتجاع اروپا
را بازی می
کرد و در این
بازی رقابت
آمیز قدرت ،
از جنبشهای
استقلال
طلبانۀ « ملّت
های غیر
تاریخی » در
برابر قدرت
های بزرگ اروپائی
، پشتیبانی می
کرد. لیکن تئوری
یاد شده در
بالا
برملاحظات
سیاسی روز روز
محدود نمی
گردید ، بلکه
انگلس آنرا به
سطح یک تئوری
عام تاریخی
ارتقاء می
داد. بر این اساس
« ملّت های
تاریخی» حق
اشغال و «
متمدن سازی » ملّت
های به اصطلاح
« غیر تاریخی »
را داشتند[4]
. انگلس بر
اساس این
تئوری دعوی
حقوق ملّی و
رسیدن به
استقلال و
تشکیل دولت
خود را از طرف
اینگونه ملّت
ها مورد نفی و
انتقاد قرار
می دهد :
«
خلق هائی که
هرگز برای خود
تاریخی
نداشته اند ،
خلق هائی که
از نخستین گام
های اولیۀ
تمّدن خود ،
به زیر سیطرۀ
قدرت بیگانه
در آمده اند و
یا زیر یوغ
بیگانه مجبور
شده اند که
اوّلین گام
های خود را در
راه تمدن بر
دارند ، خلق
های قابل
زیستی نیستند
و هرگز نخواهند
توانست به هیچ
نوعی از
استقلال دست
یابند.» و « آیا
اسلاوها ، این
« ملّت » از نظر
تاریخی مطلقا
ً لاوجود می
خواهد دعوی
استقلال
داشته باشد؟ »[5]
،
انگلس ادامه
می دهد:
«
اگر در طول
هشت قرن ، هشت
میلیون اسلاو
، زیر یوغ
تحمیلی چهار
میلیون مجاری
رنج برده اند
، این خود به
تنهائی دلیل
کافی بر این
است که کدامیک
استوار و قابل
زیست بوده اند
، اسلاو های
پر جمعّیت و
یا مجارهای کم
جمعّیت ؟ ».[6]
ایدۀ
« ملّت های
تاریخی » ایده
ای بود که
انگلس مستقیماً
از « فلسفۀ ذهن »
هگل بر گرفته
و آنرا بی کم و
کاست وارد
تئوری تاریخی
خود در بارۀ
ملّت ها کرده
بود. در
ترسیم شمای
تاریخی هگل از
دیالکتیک
تبدیل ذهن های
ملّی به ذهن
جها نی، مفهوم
ملت های
تاریخی یک نقش
مرکزی را ایفا میکند.
از نظر هگل ،
تنها آن ملّت
هائی که توان
کافی داشته
اند و عملا ً
قدرت این را
داشته اند که
سیستم های سیاسی
پیشرفته ای را
ایجاد کنند ،
یعنی ایجاد
دولت کنند،
قادر خواهند
بود که با
پیشرفت تاریخی
و نیروی محرکۀ
آن
حرکت رو به
جلو را بر
عهده گیرند:
« در هستی
یک ملّت ، هدف
بنیادی ، دولت
بودن و حفظ فی
نفسۀ آن است.
ملّتی که به
تشکیل دولتی
نرسیده است «
صرفا ً ملّت »
است. به
عبارتی دقیقتر
، تاریخ این
ملّت ها و
آنهائی که
هنوز در شرایط
توحش به سر می برند
، هرگز تاریخی
همانند
ملّت
هائی که به
سطح دولت ها
رسیده اند را
نداشته اند"[7].
ایدۀ
شبه داروینی حق
بقای اصلح
یعنی ایده ای
که حق بقای
ملّت های
تاریخی را به
عنوان ملّت
های شایسته
تاریخ و زوال
ملّت های غیر
تاریخی را به
رسمیّت می شناسد
، بارها
درنوشته های انگلس
تکرار می شود. و گاهی
حتی لحن خشن تری
نیز پیدا می
کند. بر پایۀ
تقسیم بندی ملّت
ها به تاریخی
و غیر تاریخی
، ملّت ها
بطور دربست به
ملّت های
انقلابی و
ملّت های ضد
انقلابی نیز
تقسیم می شوند
:
«
این تقسیم ملّت
ها چگونه
بوجود آمد و
پایۀ آن چیست؟
این تقسیم بندی
بر اساس تمامی
تاریخ پیشین
ملّیت های مورد
بحث به وجود
آمده است.
اکنون لحظۀ
آغاز تصمیم در
بارۀ مرگ و
زندگی ملّت ها
، چه بزرگ و چه
کوچک است.
از
میان تمامی
ملّت های کوچک
و بزرگ اطریش
، تنها سه
ملّت شاخص
پیشرفت ، شرکت
فعالی در تاریخ
کرده اند و
هنوز هم عنصر
حیاتی خود را
حفظ کرده اند.
آنها عبارتند
از آلمان ها ،
لهستانی ها و
مجارها. آنها
اکنون ملّت
های انقلابی
هستند. بقیۀ
ملّت ها و خلق
های کوچک و
بزرگ ، از
مدّتها پیش در
برابر توفان انقلاب
جهانی ، محکوم
به فنا هستند.
به همین دلیل
آنها اکنون ضد
انقلابی
هستند..... با
نخستین قیام
پیروزمند
پرولتاریای
فرانسه .......
آلمانها و
مجارهای
اطریش ، آزاد
خواهند شد و
انتقام خونین
از اسلاوهای
بربر را
خواهند گرفت.
جنگ همگانی ایکه
در خواهد گرفت
، اسلا وهای
ساندرباند را در
هم
خواهد
کوبید و حّتی
نام این ملّت
های کلّه خوک
را از روی
زمین محو
خواهد کرد .
جنگ جهانی
دیگر ، نه تنها
طبقات و سلسله
های ارتجاعی ،
بلکه نمامی خلق
های ارتجاعی
را نیز از
صفحۀ زمین پاک
خواهد کرد ، و
این گامی است
به جلو ».[8]
انگلس
در رابطه با
اشغال مناطق
اسلاو نشین توسط
آلمانی ها می
نویسد:
مناطق
اسلاو کاملا ً
« آلمانیزه »
شده اند. آب
بجوی رفته بر
نمی گردد! مگر
اینکه پان
اسلاویست ها،
زبا نهای از
بین رفتۀ
سوریانی ،
وندیش و
اوبدرتیانی
خود را از زیر
خاک در آورند
و بر سکنۀ
لایپزیک و
برلین و استیتن
، تحمیل کنند!
ولی جای چون و
چرا نبست که این
فتح به نفع
پبشرفت تمدن
بوده است. [9]
بر
پایۀ همین
منطق ف انگلس
به شّدت از اشغا
ل بخش ها ئی از
مکزیک و الحاق
آنها به آمریکا
به طرفداری بر
خاست:
«
استقلال چند
اسپانیائی
کالیفرنیا و تکزاس
ممکن است لطمه
دیده باشد ،
در جاها ئی اصول
" عدالت" و
اخلاق ممکن
است نقض شده
باشد ، امّا
همۀ اینها در
مقایسه با
واقعیتهائی
که اهمّیت
تاریخی جهانی
دارند ، چه
اهمیّتی می
تواند داشته
باشد؟ ***
در
مقاله ایکه
انگلس در 1866 تحت
عنوان « طبقه
کارگر با
لهستان چه
کاری دارد؟ » که
با هدف نفی
اصل «ملّیت ها »
از طرف « ملّت
های بی تاریخ »
طرح ریزی کرده
بود ، نوشت:
« اهمّیت
اروپائی ، و
سرزندگی یک
خلق ، گوئی از دیدگاه
اصل ملّیت ها
، چیزی نیست.
از دیدگاه آن
گوئی
رمانیائی های
والشی ، که
هرگز تاریخی نداشت
اند و یا
انرژی داشتن
تاریخ را بدست
نیاورد ه اند
، همانقدر
اهمّیت دارند
که ایتا لیائی
ها ئی
که
تاریخی دو
هزار ساله و
سر زندگی ملّی
تمام و کمالی
دارند. » .[10]
با
مسأ لۀ ایرلند
، که مارکس با
آن آشنائی نزدیکتری
داشت ، چرخش
کاملی را در
فکر مارکس می
توان مشاهده
کرد، که از
تلقی سادۀ مسأ
لۀ ملّی به
عنوان توسعۀ اقتصادی
– اجتماعی
فاصله می گیرد
و آنرا هر چه بیشتر
به عنوان یک
مسألۀ سیاسی
مورد توجه
قرار می دهد.
مارکس در نامۀ
خود به انگلس
در دوّم
نوامبر 1867می
نویسد:
زمانی
من فکر می
کردم که جدائی
ایرلند از
انگلیس غیر
ممکن است.
اکنون اعتقاد
دارم که جز
این راهی
نیست، هر چند
که بعد از
جدائی ، شاید
یک فدراسیون
بوجود آید».[11]
سه
سال بعد ، باز
مارکس در نامۀ
خود به
زیگفرید ما یر
و اگوست فوگت
می نویسد:
«
در تمامی
مراکز صنفی و
تجاری در
انگلیس ، اکنون
طبقۀ کارگر
تقسیم شد ه به دو
اردوی دشمن هم
وجود دارد،
پرولترهای
انگلیس و
پرولترهای
ایرلندی.
کارگر معمولی
انگلیسی از
کارگر ایرلندی
نفرت دارد و
او را رقیبی
برای خود تلّقی
می کند که سطح
زندگی وی را
تنزّل می دهد.
در رابطه با
کارگر
ایرلندی ،
کارگر
انگلیسی احساس
می کند جزوی
از ملّت حاکم
است ، از این
رو خود را آلت
دست اشراف و
سرمایه داران
انگلیسی علیه
ایرلندی ها می
سازد و بد ین
طریق سلطۀ بر
خود را تقویّت
می کند. کارگر ایرلندی
نیز در چهرۀ
کارگر
انگلیسی ، یک
همد ست و آلت د
ست احمق حکومت
انگلیس علیه
خود را میبیند».[12]
از
نظر مارکس در
آن زمان ، دو
راه حل برای
ایرلند میتوا
نست وجود
داشته باشد :
جدا
شدن ایرلند از
انگلیس که
مارکس
انراممکن ولی
مطلوب تلقی
نمیکرد، و یا
تشکیل یک
فدراسیون که
مارکس آنرا
ممکن و مطلوب
میدانست.
گذر
از « ملّت های
تار یخی» و«
ملّت های غیر
تاریخی » و «
انقلابی » به
صورت موضوع
اقتصادی –
اجتماعی به
طرف مسأ لۀ
ملّی به عنوان
مسأ لۀ سیاسی
، تغییر جّدی
در تقّدم و
تأخّر آنرا نیز
نشان می دهد
که خود تغییری
بود در چهار
چوب تئوریک
مارکس و
انگلس.
این نکته بسیار حا ئز اهمیت است که یکی از دلایل اصلی تشکیل "بین الملل اول" ، تشکیل یک سازما ن بین المللی از کار گران ، برای حمایت از جنبش ملی در لهستان بود حال آنکه خود جنبش ملی در لهستان توسط نیرو های ارتجا عی و اشرافیت زمیندار رهبری می شد. در آنزمان اعتقاد بر این بود که لهستان بی دفاع است و فقط یک جنبش جها نی کار گری میتوا ند از جنبش ملی در لهستان به دفاع بر خیزد. َشایان ذکر است که مارکس نه فقط از جنبش ملی در آن کشور بلکه از استقلال کامل لهستان به دفاع برخاست بهمین دلیل نیز بین مارکس و طرفداران پرودون در در درو