داشدمیراسلان ایگیتلریمیزین حکایهسیندن....

ایکینجی فصل

"ائلیاز یئکنلی"

 

 

 

مقدمه

مصاحبه‌ای را که پیش رو دارید، فصل دوم از مجموعه مبارزین شیرآهنکوه سرزمین آذربایجان است که در رابطه با دستگیری و شکنجه زندانیان سیاسی آذربایجان به‌خصوص فعالان ملی (اعم از هویت‌خواه و زنان و...) انجام خواهد گرفت و به اشخاص حقیقی و حقوقی داخل و خارج به منظور اطلاع‌رسانی و شفاف‌سازی در رابطه با وضعیت زندان‌ها و زندانیان آذربایجانی ارسال خواهد شد.

در تنظیم نهایی این سلسله گزارش‌ها نام برخی از افراد و اشخاص بدلایل امنیتی حذف شد‌ه‌اند همچنین در صورتی که اتهاماتی چون وابستگی به گروه سیاسی خاص مطرح شده باشد، با حفظ احترام به کلیه گروه‌ها و برای اجتناب از هرگونه شائبه‌ای مبنی بر تبلیغ گروهی خاص، از بردن نام آن خودداری شده‌است. بدیهی است ارگانهای رسمی و یا هواداران هر گروهی می‌توانند خود گزارش‌های مستقلی نیز در این رابطه تنظیم و منتشر سازند.

این مصاحبه به زبان ترکی انجام شده بود، من ترجمه فارسی آنرا تهیه کردم و تنظیم متن ترکی را نیز به عهده خود ائلیاز گذاردم، اما در این گیرودار دوباره ائلیاز دستگیر شد و.... لذا پس از تاخیری کوتاه مصمم شدم که ترجمه فارسی آنرا منتشر سازم.

در این مصاحبه ائلیاز به عنوان یک کودک روستائی از تکوین شناخت خویش از هویت خود می‌پردازد و اینکه چگونه به تدریج تجارب خود را ارتقا میدهد و به عنوان یک فعال حرکت ملی وارد میدان میشود، سخن میگوید. ائلیاز از اوائل دهه هفتاد تا کنون بارها به زندان افتاده است و هم اکنون نیز مدام از طرف اداره اطلاعات مورد تهدید و تعقیب قرار دارد.

امید است که این اندک بتواند همچون شمعی کوچکی تیرگی های سیاهچال های زندانهای آذربایجان و بازداشتگاههای مخوف وزارت اطلاعات، سپاه و نیروی انتظامی و.... را روشن سازد.

 

 

لاچین: ائلیاز عزیز، می‌خواستم به طور خلاصه خودت را معرفی بکنی: اینکه اهل کجایی، به چه کاری مشغولی و.... و از چه وقت نسبت به موضوع آذربایجان علاقه‌مند شدی؟

ائلیاز: در آغاز سخن به مردم شریف آذربایجان که هم‌خون، هم‌زبان و هم درد من هستند؛ درود و سلام بی پایان می‌فرستم و آرزو میکنم که همواره سربلند و سرفراز باشند.

من"ائلیاز یکانلی" در روستایی از توابع یکان مرند در سال 1354 شمسی (برابر 1975 م.) به دنیا آمده‌ام و اولین آموزه‌هایم را از زبان مادرم آموخته‌ام که افسانه‌ها و داستانهای فولکلوریک ترکی را بسی شیرین و دلپذیر در گوشم زمزمه می‌کرد.

در دوران تحصیل همچون سایر دانش‌آموزانی که از مشکلات تحصیل به زبان غیرمادری رنج می‌بردند، من نیز رنج برده‌ام، به‌عینه می‌دیدم که دوستان من چطور در مدارس مجبور به تحصیل به فارسی هستند و اجازه ندارند به ترکی کتابت کنند و یا مدرسه‌ای برای خودشان داشته‌باشند. به همین دلیل یکی از دغدغه‌های من این بود که بتوانم زبان ترکی را - که خودمان تکلم می‌کردیم- بنویسم.

مادر بزرگم برای من قصه‌های "ساری‌اینک"، "کوراوغلو"، "غلام‌حیدر"، "شاه‌اسماعیل" و غیره را تعریف می‌کرد، من آن زمان با احساسات صاف و ناب کودکانه آنها را با خط و علائمی که شاید فقط برای خودم قابل فهم بود، می‌نوشتم و در تنهایی و گاه برای دیگران می‌خواندم. مادربزرگم برای من "قوشماجا"، تاپماجا"، "بایاتی"، "نازلاما" و غیره می‌گفت و من شروع به نوشتن آنها می‌کردم و با این حس شیرین و رویایی دلخوش بودم که چقدر زبان مادریم می‌تواند نغز و دل‌انگیز و دوست‌داشتنی باشد.

همواره به عنوان یک کودک دو زبانه این سئوال برایم مطرح بود که چرا ما به زبان خودمان نمی‌توانیم بنویسیم؟ درذهن کودکانه خود این تصور را می‌کردم که شاید من نیز اولین کسی باشم که بتوانم همچون الفبای عربی خطی برای زبان ترکی اختراع کنم!! در آن زمان من آنقدر اطلاعات و معلومات نداشتم که بدانم در نقاط دیگر جهان نیز جوامع بزرگی به ترکی صحبت می‌کنند و می‌نویسند. ولی وقتی که بزرگتر شدم، فهمیدم که ما در ایران 30 میلیون نفری هستیم ولی در نهایت تاسف و حیرت زیر خفقان و تسلط و فشار شووینیست‌ها به سرمی‌بریم. بعدها من در نتیجه مطالعه و تجربیات فردی متوجه شدم که ما شاعران و نویسندگان نکته‌سنج و باریک‌اندیش زیادی داریم که به زبان ترکی نیز مسلط هستند و به آن مطالب، افکار و خواسته‌های خود را می‌نویسند ولی اکثر مردم آنها را نمی‌شناسند. ونیز دانستم که در زمان انقلاب مشروطه کسانی چون "میرزاجبار باغچه‌بان"، "میرزاحسن رشدیه" مدارس دوزبانه ایجاد کرده بودند که بعدها توسط حاکمان وقت غیرقانونی اعلام می‌شود.

من در اوایل نوجوانی نقاشی می‌کردم و در زمینه موسیقی نیز فعالیتهایی داشتم، این درست زمانی بود که حتی گوش دادن به موسیقی حرام اعلام شده بود. به طوری که وقتی در آن سوی آراز "رشیدها"، "زینب‌ها"، "تیمورها" و... آواز می‌خواندند ماموران حکومتی ما آنتن‌ تلویزیون‌ها را در مناطق مرزی جمع‌آوری می‌کردند و یا در زمان جنگ به عاشیق‌ها اجازه نمی‌دادند تا ساز بنوازند و آنها را از نواختن آن محروم ساخته بودند. اما با فروپاشی شوروی که مرزها گشوده شد و مردم آذربایجان هر دو سوی ارس توانستند فامیل و آشنایان خود را از نزدیک ببینند و با آنها ارتباط برقرار کنند، اوضاع تا حدودی بهبود یافت.

من که در زمان فروپاشی شوروی 15 ساله بودم، دیدم دو نفر از اهالی آنسوی ارس به نام "آیدین" و" آیشن" به روستای ما در یکان آمدند، به دیدار آنها شتافتم، آنها اشعار" شهریار"، "علی آقا واحد"،" بختیار وهابزاده" و یا داستان حماسی" کوراوغلو" را که مادرم بارها گفته بود، حفظ بودند و می‌خوانند و برای اولین بار نام "دده قورقود" را از آنها شنیدم.

 دانستم که علاوه بر فقر مادی و امکانات رفاهی، یک فقر فرهنگی بزرگی نیز به ملت ما، تحمیل شده، آنهم برای بیگانه‌کردن مردم نسبت به فرهنگ و زبان خودشان!!! که البته این آگاهی برایم بسیار غم‌انگیز بود.

درآن زمان در کتابهای درسی جغرافیا نوشته‌بودند که آذربایجان و قزاقستان دو شهر و ناحیه در شوروی هستند ولی بعدها متوجه شدم که قزاقستان به لحاظ وسعت جغرافیایی از ایران بزرگتر است و آذربایجان نه شهر، که کشوریست و البته ازبکستان و قرقیزستان و ترکمنستان نیز هم چنین کشف مسائلی که شوونیستها با تردستی خاصی آنرا مخفی می‌کردند در ذهن من اولین شناختها را از مظاهر ستم ملی را به وجود آورد.

روزی به اردبیل رفتم و از آنجا به گرمی و بلاخره خود را به جمهوری آذربایجان رساندم. آنجا در آتش و هیجان بود و من خواه‌ناخواه در آنجا با خیلی از مسائل مربوط به آذربایجان آشنا شدم. بعد از اینکه "ابوالفضل ائلچی‌بیک" (خدایش رحمت کند) از قدرت کنارگذارده شد، به ایران برگشتم اما درگرمی دستگیرشدم ومدتی در مشکین‌ و اردبیل محبوس بودم و اینچنین بود که در عنفوان نوجوانی تلخی زندگی در کشوری را تجربه میکردم که هیچ برنامه‌ریزی نکرده و هیچ جائی جز زندان نداشت.

بعد از آزادی به دنبال کار گشتم و نهایتا از شبستر سر در آوردم . در آنجا به کار ساختمانی مشغول شدم.

 

لاچین: اولین و مهمترین شخصی که روی تو تاثیر گذاشت چه کسی بود؟

ائلیاز: مهمترین و بزرگترین شخصیتی که در من تاثیر جدی و عمیق ایجاد کرد، پروفسور زهتابی بود. من زمانی که در شبستر به کار ساختمانی مشغول بودم، از طریق پسر عموی ایشان با دکتر آشنا شدم و نوشته‌هایم را به ایشان نشان دادم. معلومات من در مورد ترکی به آن حد نبود که بتوانم خوب بنویسم. ولی دکتر با حوصله و علاقه خاصی به شعرهای من گوش فرا می‌داد و می‌گفت که خیلی پراحساس سروده شده‌. من در آن زمان جوانی 22 ساله بودم که مرا تشویق و ترغیب می‌نمود، من تردید داشتم که بتوانم زبان ترکی را در سطح بالا بیاموزم، اما دکتر زهتابی تشویقم می‌کرد و می‌گفت: "اگر انسان دوستدار چیزی باشد، برای آن چه دوست می‌دارد حتما تلاش خواهد کرد و زود به نتایج مطلوب خواهد رسید."

من در آن زمان، مجله وارلیق را نیز مطالعه می‌کردم ولی خیلی از قسمت‌های آن را نمی‌توانستم درک کنم و نمی‌دانستم که من باید به چه شیوه‌ای بنویسم. برای اولین بار دکتر زهتابی بود که به من آموخت که چگونه بنویسم و ازکجا شروع کنم. دکتر به من خیلی چیزها یاد داد که بعضی از آنها را به صورت شفاف میتوانم بازگو کنم ولی برخی دیگر را نمی‌توانم.

 

لاچین : از تاریخ سخن گفتی، من بعضا فکر میکنم که ما تا حدودی اسیر تاریخ خود هستیم، اسیر ارواح نیاکان خودیم و به دنبال آنها کشیده می‌شویم، یعنی هر راهی را که آنها آغازگرش بودند ما نیز ادامه دهنده‌اش هستیم، شخصیت‌هایی در تاریخ ما آمده‌اند که بسیار اثرگذار بوده‌اند. من این طور استنباط می‌کنم که تو از شخصیت‌های تاریخی خویش بهره‌برده‌ای، اهل یکان هستی، آیا شخصیت "نورالله‌خان یکانی" روی تو تاثیر نداشته‌است؟ من تاثیر این شخصیت بزرگ را بر روی بسیاری از یکانی‌ها دیده‌ام.

ائلیاز: بلی، " نور الله خان" شخصیت بسیار بزرگ و اثرگذاری بود. او جزء کسانی بود که در انقلاب مشروطه نقش بسزایی داشت و با 300 سوارکار در برابر روسهای متجاوز ایستادگی کرد....

 همچنین سه برادر"بخشعلی‌خان"، "قوچعلی‌خان"و "شیرخان" بود که اینها جزء نیروهای سوار نظام "نورالله خان یکانلی" بودند که خوی را گرفته بودند، اینان در راه آزادی شهید شدند، در دوره شیخ محمدخیابانی که جیلوها و داشناکها و نیروهای سیمیتگو ارومیه را تحت فشار و بعضا تصرف خود قرار داده بودند و راه‌ها مسدود شده بود و نیروهای شیخ در تبریز نمی‌توانستند برای آزادسازی ارومیه کاری انجام دهند، نورالله خان اولین کسی بود که با دشمن جنگ میکند و از عثمانی کمک می‌خواهد و این یاری و کمک را به ارومیه می‌کشاند و اینچنین است که اورمیه آزاد می‌شود. او همچنین در قیام "محمدتقی‌خان پسیان" و مرحوم "لاهوتی" جزء نیروهای موثر و فعال شمرده می‌شد. در ان هنگام که دموکراتها به حکومت می‌رسد نیز او نقش مثبتی در صحنه برعهده می‌گیرد، تا زمانی که شوونیستهای فارس به قافلانتی قشون می‌کشند و فدائیان آذربایجان را بمباران می‌کنند و به تبریز حمله‌ور شده، کتابها را می‌سوزانند و هزاران نفر را از خانه و کاشانه خود آواره می‌سازند و بسیاری را به دار میکشند و نورالله خان 75 ساله را به شکل فجیع به شهادت میرسانند.

این وقایع تلخ از حافظه تاریخی ملت ما زدوده نمی‌شود، او در پای جوخه اعدام می‌گوید: من در ادامه مسیر انقلاب مشروطه به جنبش دموکراسی پیوسته‌ام و می‌خواهم آزادی را برای کشورم به ارمغان بیاورم و در این راه نیز هست که دارم شهید می‌شوم. او جزء معدود شخصیت‌های تاریخی است که همه تاریخ معاصر آذربایجان را یک‌تنه تجربه کرده و در همه جریانات از صدر مشروطیت تا حکومت یک‌ساله دموکراتها حضور داشته‌است. او جزء شخصیتهای بسیار شگرف و محبوب تاریخ ملت ماست.

 

لاچین: این نشان می‌دهد که ما به نوعی ادامه تاریخ خودمان نیز هستیم، این شاید شانس ما آذربایجانی‌ها باشد، چون در برخی مناطق گاه اصلا تاریخچه‌ای وجود ندارد که کسی بخواهد ادامه دهنده آن باشد، این میراثی است که نیاکان ما برای ما گذاشته‌ و رفته‌اند، آنها بار سنگین تاریخ را بر دوش ما گذاشته‌اند تا آنرا به انتهاء برسانیم. در این میان یکانات نیز به دلیل وجود این شخصیت برجسته خود امتیاز خاصی دارد.

ائلیاز: من این را به طور شفاف می‌توانم بگویم که در رابطه با حرکت ملی آذربایجان کسانی چون "بخشعلی خان"، "شیرعلی خان" و "نورالله خان یکانلی" برای ما یکانی‌ها الگو شده‌اند. اینها آمده‌اند و با تلاش مستمر خود میهن را نجات داده‌ و با متجاوزان روس جنگیده‌اند. در سرزمین ما شیر زنانی بوده‌اند که وقتی روسها به سرزمین ما وارد شده‌اند به رودرویی با آنها پرداخته‌اند و متجاوزین را به قتل رسانده‌اند.

 

لاچین: به عنوان یک مصاحبه‌گر، برایم جالب است که چیزهای تازه‌ای از این نوع گفتگوها بیاموزم و برای خوانندگان این سطور نیز عرضه کنم. طرح این مسائل همچنین پاسخی‌ست برای کسانی که ما را بی‌ریشه‌ می‌دانند! مثلا در حوادث یک خرداد که نیروهای سرکوبگر با باتوم و زنجیر به طرز وحشیانه‌ای به راهپیمایان حمله می‌کردند وقتی به آنها می‌گفتند: چرا حقوق شهروندی مردم را نقض می‌کنید و آنها را مورد تهاجم قرار می‌دهید؟ آنها در جواب می‌گفتند که که این راهپیمایی کنندگان، سرسپرده بیگانگان هستند. به نظر من آنچه موجب تحکیم اعتقاد و ایمان در جوانان ما می‌شود، ادبیات غنی و ریشه‌های عمیق تاریخی‌ ماست که به صورت یک سرمایه عمومی در راه تحقق اهداف حرکت ملی به کمکمان میاید و این باعث می‌شود که فعالین ما همچون دژی محکم و استوار در برابر نیروهای سرکوبگر بایستند و از خود مقاومت نشان ‌دهند.

ما با این مجموعه گفتارها و گفتگوها به مخالفان حرکت مدنی و مردمی آذربایجان نشان می‌دهیم که ما ریشه در تاریخ خود داریم. نشان می‌دهیم که در تاریخ و زبان و فرهنگ مردم آذربایجان اصالتی وجود دارد که تاثیر خودش را چنان در دل و جان ما نهادینه کرده است که حتی یک کودک با تجارب شخصی خود شروع کرده و مثلا کسی می‌شود همچون ائلیاز که در نوع خود سمبل مقاومت یک انسان مبارز و آگاه‌است.

 من هیچ یادم نمی‌رود وقتی تو ( ائلیاز) از زندان به دوستانت زنگ میزدی چنان با حرارت و عشق و علاقه و پر انرژی صحبت میکردی که آنها را نیز در عزم خویش مصمم تر میساختی، من با خود می اندیشیدم که چه مایه اعتقاد و باور ملی و هویت طلبانه در وجود یک انسان می توان وجود داشته باشد که بدون آنکه ذره‌ای ترس و یاس بر او مستولی شود سخن میراند و همواره با امید و جسارت یک انسان آزاد و درد آشنا ما را که دوستان هم فکرش بودیم به کار و تلاش پیاپی و خستگی ناپذیر دعوت میکرد..البته حالا تو یک نمونه برجسته هستی، اما نمونه‌های دیگر هم کم نیستند....

 

ائلیاز: بلی الان بسیاری از جوانان ما با اعتقاد و ایمان راسخ وارد میدان شده‌اند.

 

لاچین: ائلیاز تو از زبان و ادبیات شروع کردی و بعدها به فاز سیاسی وارد شدی ؟ میخواهم در این مورد نیز کمی صحبت کنیم، سطح فعالیتهای تو چگونه بالا رفت؟ چه کارهای دیگری انجام دادی؟

ائلیاز: دکتر زهتابی مرتب به ارومیه میرفت و آنجا کلاسهای آموزشی زبان و ادبیات داشت، یک روز از من خواست که از شبستر به ارومیه بروم و در آنجا به فعالیت بپردازم. در سال 1378 به اورمیه رفته و با نشریه (صدای ارومیه) با نوشتن مقالاتی در زمینه زبان و تاریخ آذربایجان همکاری خود را شروع کردم. دکتر زهتابی شخصیت ممتاز آذربایجانی و پدر معنوی من بود و من در مدتی که با ایشان مراوده داشتم علاقه خاصی به ایشان پیدا کردم و با وفات ایشان برای بزرگداشت این ابر مرد تاریخ و ادب آذربایجان پوسترهایی طراحی کرده و زندگی نامه ایشان را نوشته و شعری برایشان سرودم.

ایشان همواره قلعه بابک را مورد تاکید قرار می‌داد. دکتر سفارش می‌کرد که شما باید یک نقطه تجمع برای خودتان داشته باشد، شما باید هم دیگر را از نزدیک بشناسید و همدیگر را پیدا کنید و حرفهایتان را به گوش جهانیان برسانید.

 در سال 1379 به قلعه بابک رفتم جمعی در حدود 5000 نفر می‌شدیم که البته نیروهای اطلاعات هم در میان ما بودند. من در آن سال مجری برنامه بودم.

وقتی یکی از دانشجویان دختر شروع به خواندن شعر ترکی کرد، یکی از ماموران به او توهین کرده و فحش زشتی بر زبان راند که موجب ناراحتی من گردید. با مامور درگیر شدم و از او در مورد دلیل توهین به افرادی که به زبان مادریشان شعر و مطلب می‌نویسند را سئوال کردم که بر روی من اسلحه کشیده و مرا بازداشت کرده به جایگاهی که از قبل برای دستگیری فعالین در قلعه آماده کرده بودند، منتقل کردند که با اعتراض جمعی مجبور به آزادی من شدند.

از سال 1380 شروع به نوشتن مطالب و تهیه پوستر در مورد قلعه بابک کردم در همان سال در قلعه بابک سخنرانی کردم. وقتی متوجه رقص و پایکوبی بی محتوا و پوپولستی عده‌ای شدم به میان آنها رفته و گفتم که ما برای تجدید میثاق با بابک و آرمانهای ملی او به اینجا آمده‌ایم و برای خوشگذرانی و اتلاف وقت در اینجا تجمع نکرده‌ایم.

اولین تقویم تمام تورکی را نیز در همان سال 1380 منتشر کردم و در آنجا شخصیتهای بزرگ آذربایجان را معرفی نمودم. با انتشار پوسترهایی مکانهای دیدنی و تاریخی و آثار باستانی و موزه‌ها، پل ها، قلعه‌ها و بناهای تاریخی و... به تصویر کشیدم، چون معتقدم اگر یک ملت بتواند میراث گذشتگان خود را بازشناسد، خود را خواهد شناخت و در غیر این صورت در سایر فرهنگ‌ها هضم خواهد شد و توان مقاومت از او سلب خواهد شد برای آنکه ملتی سرفراز و سربلند زندگی کند باید گذشته خود را بشناسد. می‌بایستی "کیستی" خود را بازیابد، یعنی همه آنچه را که می‌تواند به عنوان مشخصه‌ی یک ملت محسوب شود و این مشخصه‌ها را می‌توان در فرهنگ، زبان، تاریخ، فولکلور، اقتصاد، جغرافیا و... تعریف کرد.

در سال 1381 به مناسبت بزرگداشت تولد بابک، پوستری در اورمیه طراحی کردم و به تبریز آوردم که در بین فعالین پخش شد و همین پوستر در قلعه نیز انتشار یافت ولی من خود توسط نیروهای امنیتی در کلیبر دستگیر شدم و پوسترهایی که همراهم بود ضمیمه پرونده شده پس از تحمل چند روز زندان، آزاد شدم.

پس از مراجعه به اورمیه برای "کاظم‌خان قوشچی" مراسم بزرگداشت برپا

کردیم. این مرد همان کسی است که وقتی داشناکها به آذربایجان حمله می‌کنند در برابر آنان بر می‌خیزد و ایستادگی می‌کند و برای آنکه به دست دشمن نیفتد خود و همسرش را با بمب دستی منفجر می‌کند. این شخص لازم بود که به عنوان اسطوره مقاومت و ایثار ملی به مردم شناسانده شود.

من در آن سالها مقاله‌ای تحت عنوان " اینها در لباس دوستی به ما برادر می‌گویند و گرنه میوه پهلوی هستند" را نوشتم که درج این مقاله در آن سالهای اختناق با شرایط خاص اجتماعی سیاسی‌اش خیلی تاثیرگذار شد. در آن مقاله من یاد آورشدم که اینها چطور مانع از آن می‌شوند تا مردم سرزمین ما با فرهنگ، زبان، تاریخ و کیستی خود زندگی کند؟! ولی خودشان در تاجیکستان و... برای گسترش فرهنگ فارسی هزینه‌های هنگفت صرف میکنند.

 

لاچین: اینهایی که گفتی باز هم همه کارهای فرهنگی بود اما به نظر میرسد که رویکرد امنیتی حاکمیت به فعالیتهای فرهنگی آذربایجان عاملی در جهت سیاسی شدن فعالین فرهنگی آذربایجان و از جمله شما شده باشد. در مورد فعالیت‌هایت تا سال 1382 صحبت کردی، حال به فعالیت‌های بعدیت هم اشاره‌ای بکن.

ائلیاز: من از سال 1382 تحت نظر اداره اطلاعات بودم به هر جا که میرفتم مرا شناسایی و تحت پیگرد قرار می‌دادند.

 در سال 1382 در اثر همین فشارها قدرت تحرک نداشتم، حتی رفتن به اورمیه نیز برایم میسر نشد. در سال 1383 فعالیتهای زیادی داشتم، به شهرهای مختلف میرفتم و این موجب ناراحتی و نگرانی خانواد&#