خاطرات سید جعفر پیشه وری

(1941-1945)

 

مختصری در باره اثر و ترجمه ی آن:

 

- نوشته ای که تقدیم خوانندگان می گردد بخشی از خاطرات سید جعفر پیشه وری بنیانگذار اصلی فرقه ی دموکرات و نخست وزیر حکومت ملی آذربایجان می باشد که ترجمه ی فارسی آن در آینده تحت عنوان « خاطرات سید جعفر پیشه وری» بصورت یک کتاب توسط این مترجم به چاپ خواهد رسید. بنا به توصیه ی دوستان این بخش از کتاب به علت اهمیت آن به مناسبت سالگرد 21 آذر در اینجا آورده می شود. 

- این خاطرات که بصورت دستنوشته های پیشه وری در « آرشیو احزاب سیاسی و تشکهای اجتماعی» جمهوری آذربایجان  نگهداری می شود، توسط یداله کنانی (نمینی) تنظیم و از الفبای عربی به لاتین برگردانده شده شده است.

- خاطرات بعد از مهاجرت پیشه وری به آذربایجان شوروی نوشته شده اند. کشته شدن نابهنگام پیشه وری امکان باز بینی خاطرات را به او نداده است. لذا متن اصلی در بعضی موارد ناهموار و حتی بعضاً نامفهوم به نظر می آید.

- نمینی متن اصلی را که به خط سید جعفر پیشه وری و با الفبای عربی نوشته شده است،همانگونه که است به الفبای لاتین برگردانده و فقط معنی بعضی لغت ها را که برای خواننده ی آذربایجانی ثقیل می باشد، بصورن مجزا در متن لاتین آورده است.

- این خاطرات به مناسبت شصتمین سالگرد تشکیل حکومت ملی آذربایجان توسط فرقه ی دموکرات آذربایجان منتشر شده است. در متن لاتین شرح حال سید جعفر پیشه وری که توسط تقی موسوی، احمد امین زاده و حسین جدی تنظیم شده، آورده شده است. این نوشته که برای اولین بار در کتاب « آثار منتخب میر جعفر پیشه وری» بسال 1965 توسط انتشارات نشریه آذربایجان چاپ شده بود، با تغییرات مختصری عیناً در متن لاتین نیز آورده شده است. مقدمه ی خاطرات توسط صدر فرقه ی دموکرات آذربایجان آقای امیرعلی لاهرودی نوشته شده است.

- توضیحات پانویس، ضمیمه و همچنین مطالب داخل پرانتز ( ) از مترجم هستند.

                                                                                                 س. حاتملوی

 

 

وضعیت احزاب و سازمانهای اجتماعی موجود در آذربایجان قبل از شروع نهضت ملی1

 

در تمامی دوران بیست ساله ی سلطنت پهلوی (سلطنت رضا شاه ) که با سرکوب هر گونه جنبش سیاسی و کل سازمانهای اجتماعی در کشور مستقر شده بود، خلقهای 15 میلیونی کشور در هیچ نقطه ای از ایران قادر به ایجاد تشکیلات اجتماعی مهمی نشدند. 

رضا خان از مردم آذربایجان می ترسید. و چون از علاقه ی آنها به دمکراسی و آزادی همیشه نگران بود، بعد از سرکوب قیام مرحوم شیخ محمد خیابانی امکان تشکیل هیج گونه حزب سیاسی را به مردم این خطه ار کشور نداد. حتی حزب ضعیفی که توسط سلیمان میرزا2 در سالهای 1300-1308 شمسی (192-1921) تشکیل شده بود، بخاطر شدت عمل ماموران رضا شاهی و خود پرستی سرتیپ زاده3 نتوانست در بین مردم آذربایجان جای مهمی باز بکند. در همان زمان سازمان حزب کمونیست ایران در آذربایجان که توسط عناصر زحمت کش و روشنفکر تشکیل شده بود، علیرغم فعالیت محدود و کاملاً مخفی آن ، توسط رئس شهربانی تبریز سرهنگ آصف و رئس شهربانی کل کشور سرتیپ آرمین متلاشی شده و اعضای فعال این تشکیلات همراه با تعدادی عناصر آزادیخواه دیگر در زندان قصر قاجار زنده به گور شدند. در یک جمله می توان گفت که هنگام ورورد متفقین به ایران و سقوط سلطنت رضا خان (3 شهریور 1320- 2 اوت 1941) سازمانی که در آذربایجان فعالیت سیاسی و تشکیلاتی بکند، وجود نداشت.

بد گمانی مردم نسبت به تهران4- که خود نتیجه ی تجارب تلخی بود- باعث شده بود که خلق آذربایجان حتی حزب توده را نیز که بعد از سقوط رضاخان از تخت سلطنت در تهران تشکیل شده بود، قبول نکند. چرا که سقوط سلطنت رضاخان چنان ناگهانی و سریع صورت گرفته بود که خلق مات و متحیر شده و از تعیین مسیر آینده عاجز و در مانده بود.

خلق نسبت به کسانی که می خواستند خود را به عنوان رهبران مردم جا بزنند، نظر بدی داشت. پهلوانهای دروغینی که تا دیروز در مدح رضاخان راه افراط می پیمودند، نمی توانستند با ماسک آزادیخواهی مردم را اغفال بکنند.

سرتیپ زاده که تجاوزات رضاخان به حقوق مردم را بنام خلق آذربایجان به او تبریک می گفت، کسی که سازمانهای سیاسی را در تمامی آذربایجان لو داده و سعی در تامین عیش و عشرت خود می نمود، آقازاده که بیست سال تمام به مداحی رژیم دیکتاتوری رضاخان مشغول بود و تمامی ماجراجویانی که تحت پوشش آزادیخواهی به مقام و ثروت رسیده و حالا با استفاده از موقعیت، تظاهر به راهنمائی مردم می کردند، البته مردم را خوش نمی آمدند. خلق به این آزادیخواهان دروغین اعتماد نکرده و از آنها پیروی نمی کرد.

یکی از دلایل این بدبختی ها را باید تبلیغات جاسوسان آلمان نام برد. اینها مردم را از فتوحات برق آسای هیتلر ترسانده و به آنها باورانده بودند که بعد از نابودی کشور شوراها نوبت اشغال ایران و از آن طریق هندوستان خواهد رسید.

مردمی که بیست سال تمام از همه چیز بی خبر نگه داشته شده بودند، نمی توانستند معنای تبلیغات حزب توده را بفهمند. مخصوصاً دلالهای بزرگ بازار که به عنوان عمال مهم آلمان با پخش دروغهای رادیو برلین دنبال منافع میلیونی بودند، مردم را به حال خود نمی گذاشتند. شایعه هائی که اینها پخش می کردند، به مردم امکان چشم باز کردن نمی داد. لذا حتی سه ماه بعد از سقوط رژیم رضا خان هنوز هم فعالیت جدی حزبی در آذربایجان به چشم نمی خورد. نمایندگانی که حزب توده به آذربایجان فرستاده بود، هیچگونه موفقیتی در این کار نداشتند. به عنوان نمونه می توان از مراسم گلباران قبور شهدای آزادی که توسط کمیته ی حزب توده برگزار شد، نام برد. هر چند که خبر این مراسم قبلاً با آب و تاب اعلان شده بود، ولی به غیر از چند نفری که جدیداً از زندان قصر قاجار آزاد شده بودند، کسی در این مراسم شرکت نکرد. حتی سرتیپ زاده و آقازاده و آستارائی که بعنوان اعضای کمیته ی ایالتی مبتکر این مراسم بودند، خودشان را از مردم پنهان کردند.

این حادثه که در مهر ماه سال 1321 اتفاق افتاد، به روشنی نشان داد که خلق آذربایجان نسبت به سیاست و خصوصاً سیاستمداران دروغین بدنام جقدر بدبین بود. البته نتیجه ی بیست سال سیاست ارتجاعی نیز نمی توانست بگونه ی دیگری باشد. منتها همه ی تقصیر ها را نمی توان به گردن رژیم پهلوی انداخت. چرا که مردم بارها سیاست های آزادیخواهان ایرانی را - که امپریالیستهای خارجی آنها را به لطایف الحیل به دام انداخته، بازی داده و توسط آنها مردم را از دمکراسی محروم کرده بودند- تجربه کرده بودند. لذا مردم یکبار دیگر نمی خواستند این تجربه را تکرار بکنند.

آنروزها شکاف مابین خلق و کسانی که دم از حزب و تشکیلات می زدند و همچنین شعارهای نخ نمای آنها مانع جدی محسوب می شدند. نسل جدید که علیرغم تحمل بیست سال (دیکتاتوری ) بخوبی در اجتماع جا افتاده بود، آنها را جدی نمی گرفت. خلق دیگر حوصله شنیدن سخنان مطنطنی را که از اوان مشروطیت دهان به دهان نقل شده بود، نداشت. آنها با توجه به شرائط محلی آرزوها و خواسته های تازه ای داشتند. سیاستمداران قدیمی خواسته های آنها را درک نمی کردند.

بدبختی دیگر آنها حسادت و خود پسندی شان بود. آنها غیر از خودشان کس دیگری را قبول نداشتند. آنها مردم را همچون رمه ی گوسفندی حساب می کردند که می شود آنرا به هر طرفی کشانده و حتی در صورت امکان می توان آنرا فروخت. افراد با لیاقتی که از میان خلق بر خاسته بودند، برای آنها از طاعون و وبا خطرناک تر بودند. به همین خاطر آنها از روز اول محکم به کمیته ی ایالتی حزب توده چسبیده و نمی خواستند که درهای آنرا به روی افراد با لیاقت و توانمند باز بکنند. به نظر اینها در همان دوره ی مذکور، در آذربایجان حزب سیاسی مهمی واد میدان نشده بود.

 

چرا تشکیلات ایالتی حزب توده ایران در آذربایجان پیشرفتی نداشت؟

 

از مدتها قبل، تشکیلات ایالتی این حزب (حزب توده ایران) در آذربایجان یک وضعیت بحرانی را می گذراند. تشکیلات ایالتی آذربایجان را از یک طرف عده ای افراد مرتجع انحصار طلب به رهبری سرتیپ زاده و از طرف دیگر کارگران، دهقانان و زحمتکشان دیگر به همراه آزادیخواهانی که از زندان آزاد شده یودند، هر کدام به سمتی سوق داده و در جمع محدود اعضای این سازمان، محیطی پر از کشمکش و توطئه آمیز بوجود آورده بودند. دخالت های تهران (کمیته ی مرکزی حزب) نیز هر روز به شدت این درگیریها می افزود.

هر کس هر چه که یخواهد بگوید ولی تعصب ملی در آذربایجان ریشه ی خیلی عمیقی دارد. این تعصب در رفتار و افکار آذربایجانیها- چه آنها که در خود آذربایجان زندگی می کنند و چه آنهائی که ساکن شهرهای دیگر ایران هستند- نقش مهمی بازی کرده و با رشد فرهنگ مردم در حال گسترش و تعمیق می باشد.

آذربایجانیها به دفعات عدم اعتقادشان را به تهران ( مرکز) و حتی آزادیخواهان این شهر را ثابت کرده اند5. با شکل گرفتن این شعور ملی طبعاً آنها نسبت به غیر آذربایجانیها محتاط تر عمل می کردند. آنها با کسانی که از خارج به آذربایجان می آمدند، نمی توانستند گرم بگیرند. حتی اهالی محل مبلغین آذربایجانی را که حزب به آذربایجان می فرستاد، به چشم بیگانه نگاه می کردند. با اینکه کمیته ی مرکزی حزب در عرض یک سال سه هیئت مهم به آذربایجان فرستاد، ولی با اینهمه نتوانست به مبارزه ی درن حزبی خاتمه بدهد. عامل اصلی نیز همین مسئله بود.

در حالیکه خلق و بخصوص دهقانان - که در جستجوی پناهگاه و مرکز ثقلی برای خود بودند- برای ایجاد یک سازمان رهبری کننده حاضر به هرگونه فداکاری بودند، تهران (مرکز حزب) آنها را می ترساند. این نیز در روحیه ی اعضای  کمیته (کمیته ی ایالتی حزب) نمی توانست بی تاثیر باشد. به دلیل اینکه اکثریت اعضای کمیته ی ایالتی از تهران و وابسته به تهران بودند، حتی بعد از اینکه آزادیخواهان دورغینی همچون سرتیپ زاده، آقازاده، آستارائی و علی بیرنگ از تشکیلات کنار گذارده شدند، باز هم حزب توده نتوانست برای مدت مدیدی اعتماد مردم را بخود جلب کرده و مقام رهبری مردم آذربایجان را بدست بیاورد. در عوض «سازمان زحمتکشان آذربایجان» و «جمعیت آذربایجان» در عرض مدت کوتاهی با تکیه به خلق درخشیده و با کسب حمایت مردم به یک تشکیلات توده ای بدل شدند.

 

سازمان زحمتکشان آذربایجان                 

 

دلیل اصلی رشد نفوذ «سازمان زحمتکشان آذربایجان» در میان خلق، عبارت از آن بود که موسسین این تشکیلات خودشان از زحمتکشان ساکن آذربایجان بودند. این تشکیلات که از ادغام گروههای مختلفی که بصورت مستقل و جدا از هم توسط افراد مختلفی همچون سورن، اسرافیل قدیری، حسین رضوان ، احمد اسلامی و دیگران تشکیل شده بودند، بوجود آمد، فقط در تبریز بیشتر از 10000 نفر عضو داشت6. کلوپهای مخصوص زحمتکشان که تحت عناوین گوناگون در قسمت های مختلف شهر تشکیل شده بودند، شب و روز پر از آدم بوده و بحث و تبلیغاتی که در این جمع ها می شد، در اطراف هدفهائی دور می زد، که سالها آرزوی مردم بودند.

مردم از شعارها و سخنانی چون «سرنگونی حکومت استبدادی، پایان دادن به ظلم و ستم، کوتاه کردن دست اربابان و استثمارگران از امور اجتماعی، خلاصی همیشگی از دست ماموران خائن، ژاندارمهای خون آشام و تریاکیهای رشوه خوار» خوششان می آمد. چرا که اینها همه حرف دل مردم بودند. لذا آنها روز به روز رغبت بیشتری به این تشکیلات نشان می دادند.

در این تشکیلات که اکثریت اعضای آنرا افراد معمولی فاقد سواد تشکیل می دادند، رهبران با تجربه ای که قادر به رهبری خلق باشند، وجود نداشت. و این تنها نقصان این تشکیلات بود. مثلاً حسین رضوان فردی بود با تمایلات چپ و خیلی با حرارت. منتها بخاطر اینکه فاقد سواد بود، برای مردم حرف تازه ای برای گفتن نداشت. و لذا نمی توانست آنها را رهبری بکند. اسرافیل قدیری با اینکه کوره سوادی داشت ولی بخاطر اینکه اهل محل نبود، از شرائط آنجا بی خبر بود. سلیم حاجی زاده چون خیلی جوان بود نه تنها نمی توانست اعتماد مردم را بخود جلب بکند، بلکه با بعضی حرکات سبک سرانه باعث سلب اعتماد نیز می شد. سورن فقط توانسته بود که عده ای از ارمنی ها را در اطراف خود جمع بکند. تازه خود او نیز جزو افراد با معلومات بحساب نمی آمد. به همین خاطر علیرغم درخشش اولیه، در نتیجه ی کلک های فهیمی7 در عرض مدت کمی این تشکیلات منحل شده و خاطره ی مثبتی از آن برای خلق آذربایجان باقی نماند.

فهیمی این تشکیلات را با شیوه ی کلاسیکی که بارها توسط مرتجعین ایران آزمایش شده است، متلاشی کرد. این گرگ کهنه کار که عمری را با باند بازی، فرقه بازی و توطئه سر کرده بود، افراد شروری همچون قلی یف و دیگران را که از قبل با پلیس رابطه داشته و به دزدی و قلچماقی شهره بودند، وارد این تشکیلات کرد. این افراد که با تهدید مردم از آنها باج می گرفتند، با قتل و غارت باعث بد نام شدن تشکیلات شدند. فهیمی با بهانه قرار دادن این کارها اسرافیل قدیری و سلیم حاجی زاده را توقیف کرده و بدینوسیله این تشکل را به تمامی متلاشی کرده و از بین برد.

همزمان بودن این کار با اعمال وحشیانه ی جان پولاد فرمانده مشهور ژندارمری در دهات نیز باعث شد که برای مدتی در شهرها و روستاهای آذربایجان دوره ی جدیدی از آرامش گورستان شروع بشود.

 

جمعیت آذربایجان

 

آگاهی در باره ی «جمعیت آذربایجان» که به موازات «سازمان زحمتکشان» تشکیل شده بود، برای شناخت روحیه ی آنروزی مردم ( آذربایجان) از اهمیت زیادی برخوردار است.

«جمعیت» که به خاطر عداوتش یا ارتجاع تهران فقط نام « آذربایجان» را خود گذاشته بود، با انتشار ارگانش روزنامه ی آذربایجان به دو زبان فارسی و آذربایجانی، اولین گام را در راه مبارزه ی ملی برداشت.

هر چند که تمامی فعالیت های « جمعیت آذربایجان» و « سازمان زحمتکشان آذربایجان» در راه آزادی آذربایجان نبود، ولی آذربایجان برای هر دوی آنها جای بسیار مهمی را اشغال می کرد.

بخاطر تعلقشان به طبقه ی پائین، اکثر زحمتکشان اهمیت زیادی به تهران( مرکز) نمی دادند. در میان رهبران «جمعیت آذربایجان» تعداد کسانی که دارای تجربه ی اجتماعی باشند، بیشتر بود. هر چند که نوشتن به زبان آذربایجانی بجای خود قدم خیلی بزرگی بود، ولی تعداد کسانی که در رهبری تشکیلات از اهمیت موضوع با خبر باشند، کم بود. با همه ی اینها « روزنامه ی آذربایجان» بخاطر چاپ مقالات و اشعاری بزبان آذربایجانی توانست خیلی سریع در بین مردم برای خود جای باز بکند. اشعار سیاسی شعرائی مثل بی ریا8، اعتماد9 و دیگران که در بین مردم آذربایجان مشهور شده بودند، باید در اینجا قید شود. منتها با تاسف باید اینرا هم بگوئیم که این « جمعیت» رهبران لایقی را که بتوانند آنرا به پیش ببرند، نتوانست بوجود بیاورد. اکثریت رهبران تشکیلات و حتی صدر آن به اصول تشکیلاتی آشنا نبودند. آنها در تنظیم شعارهای روز و تعیین خط مشمی «جمعیت» خیلی مبتدی و ناشی بودند. آنها خود نیز دقیقاً نمی دانستند که «جمعیت» و مردم را باید به کدامین سو بکشانند. هر چند کسانی که با شور و شوق زیاد داخل این «جمعیت» می شدند، با طرفداران «سازمان زحمتکشان» از نظر طبقاتی و اجتماعی فرق داشتند، ولی با دلبستگی که هر دو این تشکلها به امر مبارزه در راه آذربایجان نشان می دادند، در عمل هدف واحدی را تعقیب می کردند. علاقه شدید به مبارزه در راه آذربایجان و احساسات دمکراتیک در هر دوی این سازمانها کاملاً به چشم می خورد.

می توان گفت که پایگاه طبقاتی «جمعیت آذربایجان» را طبقه متوسط تبریز تشکیل می داد. در « سازمان زحمتکشان آذربایجان» همراه با توده ی وسیع مردم، مهاجرینی10 که اکثراً از طبقه ی پائین بودند، جمع شده بودند.

مهاجرین بخاطر فشاری که در دوره ی رضاخان متحمل شده بودند، با برداشتن گامهای جدی در راه آزادی، طرفدار اقدامات قاطع تری بودند. لذا توده ی زحمتکش با رغبت دنبال آنها رفته و پذیرش بیشتری برای شعارهای آنها نشان میداد. « جمعیت آذربایجان» با وفاداری به سنت احزاب قبلی محتاطانه تر عمل کرده و همانند حزب توده از چهارچوب شعارهای کلی و حرفهای تکراری خارج نمی شد. تنها اسلحه ی «جمعیت» روزنامه ی « آذربایجان» بود.

یکی از دلائل از هم پاشی سازمانهای «جمعیت آذربایجان» و « زحمتکشان آذربایجان» و عدم موفقیت اولیه حزب توده وضعیت بین المللی ایران بود. آنروزها فاشیست های آلمانی در اوج قدرت خود بودند. کمک به ارتش سرخ وظیفه ی جدی و مهم ملل دمکراتیک محسوب می شد. اهمیت راههای ایران و آذربایجان برای رساندن این کمکها چیزی نبود که کسی از آن بی خبر باشد. با توجه به اهمیت (این راهها) و بطورکلی برای نجات مردم ایران از تمایلات فاشیستی، دولتهای اتحاد شوروی و انگلستان با ایران یک مقاوله ی سه طرفه بسته و بدین طریق ایران وارد صفوف متفقین شده بود. این اقدام برای آینده ی ایران کاری عاقلانه و بطور کلی یک تصادف غیر منتظره و میمون محسوب می شد. هر گاه در آن موقع در ایران حزب دمکراتیک نیرومندی وجود داشت، می توانست از این تصادف استفاده ی بزرگی ببرد. متاسفانه عدم وجود چنین تشکیلاتی باعث شد که ماموران مرتجع دولتی که دست پرورده ی رضاخان بودند، وارد میدان شده و از آن بر علیه آزادی مردم استفاده بکنند. از جمله سازمانهای دمکراتیک تحت فشار قرار گرفته و خیلی از آنها متلاشی شدند. «سازمان زحمتکشان آذربایجان» و «جمعیت آذربایجان» چون تحت لوای آذربایجان وارد گود شده بودند، بیشتر از همه ی سازمانهای دیگر مورد حمله ی ارتجاع قرار گرفته و بدین گونه محکوم به آن بودند که برای همیشه از میدان خارج بشوند11.

این سازمانها همانند تشکیلات حزب توده لایق آن هستند که به عنوان پیشگامان نهضت ملی ما نامیده شوند. چونکه علیرغم انحلال شان توانستند چشم عده ای از مردم را باز کرده و آنها را به مسائل سیاسی علاقمند کرده و به میارزه ی اجتماعی جلب نمایند. بخصوص باید از فعالیت «جمعیت آذربایجان» نام برد که با انتشار روزنامه ی «آذربایجان» به دو زبان آذربایجانی و فارسی (تاکید از نویسنده است) خدمت بزرگی به مسئله ی ملی ما نمود. «جمعیت آذربایجان» در رابطه با تعصب ملی از حزب توده و «سازمان زحمت کشان» خیلی پیشرفته تر بود. عوض کردن اسامی خیابانهای آذربایجان و نامیدن آنها به نام ستارخان و دیگر قهرمانان ملی فقط در نتیجه ی کوششهای این «جمعیت» صورت گرفت. اما همه ی این کارها دارای اهمیت زیادی نبودند. اینگونه اعمال کوچک برای خلق که طرفدار اصلاحات بزرگ و تغییرات رادیکال بود، نمی توانست قانع کنند باشد. عمده دلیل ظهور و افول سریع این سازمانها نیز همین مسئله بود. آن موقع ها سخنان خشک وخالی مردم را قانع نمی کرد. و به خاطر اینکه کارها پیشرفت چندانی نداشتند، رابطه ی محکمی ما بین خلق و «جمعیت» بوجود نمی آمد.

از طرف دیگر خلق آگاهی و قابلیت لازم را در رهبران خود نمی دید. در نهضت مشروطه نقطه ی قوت ستارخان شجاعت، پیگیری و ایستادگی او بود. همین طور رمز پیشرفت شیخ محمد خیابانی آگاهی، استعداد سخنوری و اندیشه و تفکر او بود. چون در صفوف «جمعیت آذربایجان» و «سازمان زحمتکشان» چنین افرادی بچشم نمی خورد، طرفداران آنها بعد از چند صباحی خسته شده و در نتیجه کنار کشیدند.

 

حزب توده- آذربایجان فاشیست                       

 

بعد از تکان بزرگی که حادثه ی سوم شهریور 1941 به خلق آذربایجان داد، هر کسی سعی می کرد که از این حادثه بدلخواه خود استفاده بکند. نه فقط آزادیخواهان بلکه مرتجعین نیز برای عقب نماندن از قافله ماسک آزادیخواهی به چهره زده و وارد میدان شده بودند. در میان اینها کم نبودند افرادی که حتی دارای نظریات فاشیستی نیز بودند. خصوصاً عناصر فاشیست برای پرده پوشی بر جنایاتشان خیلی فعال بودند. «حزب توده ی آذربایجان» که توسط حاجی خان چلبی، محمد علیخان نور آذر (داروغه)، اخباری و دیگران تشکیل شده بود، دقیقاً در خدمت همین هدف بود. فهیمی که همیشه برای کنترل گروههای سیاسی در تلاش بود، با این تشکیلات نیز همانند «سازمان زحمتکشان آذربایجان» رفتار کرد. او موفق شد که این تشکیلات را نیز برای اجرای سیاستهایش آلت دست خود قرار داده و بعد از استفاده ی دلخواهش آنرا بشکل خشنی متلاشی بکند.

باید اینرا نیز خاطر نشان کرد که اخباری و حاجی خان چلبی که طرفدار جدی آلمانها محسوب می شدند، می خواستند که «حزب توده ی آذربایجان » را بشکل پوشیده ای به صورت یک موسسه ی فاشیستی در بیاوردند. از این عده مرحوم محمد علی داروغه به علت وابستگی اش به کنسول گری انگلستان سیاست مرموزانه ای را تعقیب می کرد. البته در جمع اینها افراد غیر فاشیستی همچون کاویان نیز وجود داشت. منتها اینها قدرت آنرا نداشتند که با پاکسازی تشکیلات آنرا در مسیر درستی بیاندازند. آخر سر حکومت مرکزی برای کنترل کامل آذربایجان حتی تشکیلاتی را که در ظاهر طرفدار آزادی ولی در باطن فاشیستی بود، نیز تحمل نکرد. اساساً حکومت تهران، نمی خواست که در آذربایجان امکان بوجود آمدن سازمانهای سیاسی را بدهد. حکومت تهران می دانست که علیرغم اهداف شارلاتانها و دروغگویان، صرف متشکل شدن توده ی مردم در هر تشکیلاتی خطرناک است. چرا که همیشه امکان آن وجود دارد در صورت متشکل شدن خلق افرادی که دلشان بحال مردم می سوزد (در آن تشکیلات) پیدا شده و حقیقت دیر  ویا زود برملا بشود12. به همین خاطر فهیمی حتی اجازه ی ادامه فعالیت به تشکیلات خود ساخته اش «حرب توده ی آذربایجان » را نیز نداد.

 

ایران بیدار

 

عناصر فاشیست نوکر آلمان که با عمال امپریالیسم انگلیس در آذربایجان همکاری می کردند، بعد از تلاشی «حزب توده ی آذربایجان»، « سازمان زحمتکشان آذربایجان» و «جمعیت آذربایجان»، با ایجاد تشکیلاتی بنام « ایران بیدار» دوباره وارد میدان شدند. روزنامه ی « فریاد» که ناشر افکار این حزب محسوب می شد، با قدرت تمام شروع به انتشار کرد. از اعضای مهم تشکیلات می توان از حسین کاتبی13 نام برد.

« ایران بیدار» بخاطر کمک هائی که از منابع آلمانی و انگلیسی دریافت می کرد، با سازمانهای فاشیستی و شبه فاشیستی موجود در شهرهای دیگر رابطه داشت. کاتبی از طرف تجاری که در بازار مشغول دلالی برای آلمان و انگلیس بودند، بشدت حمایت می شد. مثلاً افرادی مثل حیدرزاده، نمسه چی و دیگران در ظاهر برای کمک به روزنامه اش و یا رجوع کار وکالت به او ولی در باطن برای تبلیغ علیه دول دمکراتیک و مخصوصاً اتحاد شوروی به او کمک می کردند. و بدین ترتیب کم کم نفوذ این سازمان در بین روشنفکران، جوانان و افراد ثروتمند گسترش پیدا می کرد.

با پیشروی برق آسای آلمانیها در جبهه ی شرق آنها نیز به شوق آمده و خیلی زود ماهیت خود را آشکار کردند. با تحت تعقیب قرار گرفتن عناصر فاشیست که باعث تلاشی سازمانهای فاشیستی شد، رهبران این تشکیلات نیز مجبور به عقب نشینی شدند. بدین ترتیب قبل از آنکه « ایران بیدار» با گمراه کردن مردم ایران موفق به انداختن کشور به دامان جهانگشایان آلمانی و انگل&