|
|


فيروزه
مهاجر
طرفداران
سفت و سخت
جهاني شدن
اقتصادي يا
تفكر
نئوليبرالي
از زماني كه
بحث جهاني شدن
و جهاني سازي
مطرح شده خيلي
سعي كردهاند
اين تغيير و
تحولات را
پيشرفت و رفتن
به مرحلهاي
تكامل يافتهتر
قلمداد کنند.
بحث آنها اين
است که جهاني
شدن يك مرحله
شكوفايي براي
دولتهاي ملي
و يك فراگرد
تاريخي
اجتنابناپذير
است. و در واقع
عصر دولتهاي
ملي بهسر
آمده، عصري که
از پيمان
وستفاليا در 1648
آغاز شد و
اينک گفته ميشود
به پايان
رسيدهاست و
ناگزير جاي آن
را بايد دولتي
جهاني بگيرد.
بنابراين
در واقع ظاهرا
بحث جامع
تاريخي ميكنند،
و حتي هر وقت
پاي زنها به
ميان ميآيد
سعي بر اين
است که به
نحوي بين
تاريخ سرکوب
زنان و تاريخ
مردسالاري
پيوند ايجاد
کنند و طوري
وانمود کنند
که انگار
جهاني شدن
پاياني بر هر
دو است. اما
اين ماجراي
جهاني سازي در
طول تاريخ، به
دلايل
اقتصادي، سياسي،
فرهنگي و...
دائما تكرار
شدهاست.
پژوهشگران
بسياري
کوشيدهاند
تاريخ رابطه
متقابل بين
مسائل ملي و
جهاني را از
زاويه رابطه
محلي يا ملي و
جهاني بررسي
كنند، از جمله
آندره گوندر
فرانك و
پژوهشهاي او
درباره توسعه
در كشورهاي
جنوب و موانع
آن و نيز
پژوهش هايي
كه سابقه اولين
تلاشها براي
جهاني سازي را
به 325 قبل از
ميلاد و هند
ميرسانند و
تا قرارداد
برتون وودز (1)
ادامه ميدهند.
بعضيها ميگويند
كه بايد مبدا
را 1500 ميلادي
قرارداد، يعني
شروع سرمايه
داري. بعضيها 1950-1750
را كه شامل دو
مرحله شكل
گيري
اقتصادهاي
ملي و سرمايه
صنعتي جهاني
است مبدا قرار
ميدهند. در
مقالهاي از
والنتاين
مقدم، كه از
صاحب نظران
برجسته در اين
زمينه و بخصوص
در ارتباط با
كار زنان است،
صحبت از چند
دوره جهاني
شدن هست و او
ميگويد كه
درباره دوره 1914-1870
اطلاعات
موثقي موجود
است. (2) بعضي از
پژوهشگران هم
همين سال 1898 را
كه پايان جنگ
سرد است آغاز
ماجرا ميدانند.
و باز هستند
كساني كه
معتقدند بايد
برتون وودز و
سال 1944 را – يعني
از وقتي كه
واژه Globalization وارد
فرهنگ
امريكايي
وبستر شده – مبدا بگيريم.
طبيعتا
هركسي بسته به
اين كه مبدا
را چه تاريخي
بداند و تلاش
براي ايجاد
تعامل بين ملي
و جهاني را چه
فرض كند به
جمع بندي
متفاوتي ميرسد.
اما ضمنا طور
ديگري هم ميتوان
قضيه را ديد.
در واقع بيشتر
تلاشها براي جمع
بندي مربوط به
بحث هاي توسعه
ميشوند و بحث
هاي اقتصادي
هستند. از
همين زاويه هم
به حقوق زنان
ميپردازند. و
از تحولات در
ديدگاههاي
مربوط به توسعه
تاثير ميپذيرند.
اما در اينجا
بحث ما نگاه
از زاويه جنبش
زنان و
فمينيست هاست
به قضيه جهاني
سازي که داراي
تاريخچهاي
متفاوت و
اساسا نگاهي
متفاوت است.
البته اين متفاوت
بودن لزوما به
معني يک دست
بودن نيست. يعني
مواضع
فمينيستي
متفاوتي وجود
دارد که دامنهاش
از همسويي با
سياست هاي
نئوليبرالي
تا مخالفت با
آنها گسترده
است و گاهي هم
ميتوان از بي
اعتنايي به
اين سياستها
سخن گفت. در
واقع موضع
گيري جنبش هاي
زنان و
فمينيستي در
برابر جهاني
شدن
نئوليبرالي
با همين بي
اعتنايي شروع
ميشود که
اتفاقا با بحث
جبر تاريخي
رفتن از مرحله
ملي به جهاني
که طرفداران
جهاني شدن
مطرح ميکنند،
ربط مييابد
يا در واقع
جوابي است
فمينيستي به
اين بحث ها.
در
آغاز و قبل از
اين كه كار به
اجراي عملي
برسد بحث
فمينيستها در
كل به اين شكل
قابل جمع بندي
بود: 180 دولت ملي
در جهان وجود
دارد كه زنان
در آن حقوق،
پارلمان و
جايگاهي
ندارند، حال اگر اين
180 دولت ملي جاي
خود را به 180
شركت بين المللي
بدهند باز
زنها بدون
حقوق،
پارلمان، و جايگاه
خواهند ماند.
شعار "يك ملت،
يك دولت" براي
آنها به راحتي
قابل تبديل به
شعار "يك
جنسيت، يك
دولت" ميشود.
واقعا هم از
ملي به جهاني
راهي نيست،
بخصوص اگر
قرار باشد
مشكل اختلاف
طبقاتي و
نژادي و قومي
همچنان حل
ناشده باقي
بماند.
اما،
وقتي پروژههاي
جهاني سازي كه
آغازشان با
برنامههاي
تعديل ساختاري
(structural
adjustment programs) بود ، به
اجرا درآمد
مواضع
فمينيستها بسته
به گرايش هاي
آنها عوض شد.
همه به نقد
برنامهها
روي آوردند
اما بديهي است
كه نگرشها
تابع خيلي
چيزها ميشد.
درست همين طور
كه در پيرامون
خودمان ميبينيم:
منافع
اقتصادي،
ائتلاف هاي
سياسي،
ملاحظات
اجتماعي، جاهطلبي
هاي فردي و...
نقش خود را در
انتخابها
داشتند.
بنابراين
لازم به ذکر
است که در اين
جا با گرايشات
فمينيستي
خاصي سر و کار
داريم، كه در
حال حاضر شامل
اكثريت ميشود:
چون
خوشبختانه
فمينيسم به
عنوان ميراثي از
روشنگري و بعد
جنبش ضد بردگي
و دفاع از
حقوق مدني
هنوز هم احقاق
حقوق پايمال
شده زنان را
در دستور كارش
دارد.
به
هر حال
فمينيستها
متوجه شدند
كه:
اولا،
در نظم جهاني
فعلي بحث
جهاني شدن فقط
از موضع قدرت
مالي و نظامي
مطرح و عمده
است، يعني از
موضع
نئوليبراليسم؛
دوم ، كشورها
همين حالا هم
جزايري از هم
دور افتاده
نيستند و
روابط
متقابلي
دارند كه
عادلانه نيست
و بايد اول براي
اين بي عدالتي
و از جمله
نابرابري
جنسيتي فكري
كرد؛ سوم، با
جهاني شدن
ملتها حذف نميشوند.
ملت زير سلطه
باز هم ملت
است. مثلا فرض
كنيد
تركمنستان به
ايران
بپيوندد، در
اين صورت باز
همه ما از ملت
ايران صحبت ميكنيم
و يك پارلمان
و يك ارتش ملي
خواهيم داشت. آيا
چنين چيزي
ممكن است براي
همه جهان
اتفاق بيفتد؟
و آيا چنين
چيزي
نابرابريها
را حذف خواهد
كرد؟ چهارم،
جهان به سمت
كثرت ميرود.
ما مبارزه ميكنيم
كه هر گروه
قومي به زبان
خودش بنويسد و
بخواند. بخصوص
كه به تازگي
يونسكو اعلام
كرده از 6000 زبان
دنيا نيمي در
حال از بين رفتن
هستند كه اين
ضايعه فرهنگي
بزرگي است.
حالا چرا ما
بايد اين كثرت
را رد كنيم؟ (3)
پنجم، درست است
كه اينترنت
فرهنگ را
جهاني كرده،
اما باندهاي
جنايت و
تروريسم هم
جهاني شدهاست.
و قبلا موقع
اختراع
بالون، بعد
تلگراف، بعد
راهآهن، بعد
كشتي بخار، و
بعد هواپيما،
تلويزيون ووو
همين حرفها
زدهميشد؛
ششم، آيا
جهاني شدن و
برداشتن
مرزها فقط مال
ماهاست يا
قدرت هاي بزرگ
هم كه اتفاقا
در اين 30 سال
نگهبانان
مرزي شان 100
برابر شده مرزهاشان
را بر ميدارند؟
هفتم، با توجه
به اين كه
سرمايهداري
غربي توسعه
خود را به
گواه ادبيات
موجود مرهون
وضع و اجراي
مقررات سخت و
جدي تجاري است
چرا حالا
الگوي توسعهاي
را كه به زور
به ما تحميل
كرده منوط به
مقررات زدايي
تجاري كامل و
گشودن درهاي
كشور به روي سرمايههاي
خارجي شده؟
هشتم و آخر
اين كه ملتها
واحدهاي
اقتصادي
نيستند كه در
رقابت با
واحدهاي اقتصادي
ديگر – يعني،
ملت هاي ديگر –
باشند. حال آن كه
در جهاني شدن
هر ملتي يك
مؤسسه تجاري
قلمداد ميشود،
مثلا بنگاه
تجاري ايران و
پسران. البته
سياست هاي
اقتصادي نئوليبرالي
ميتوانند در
خدمت اين
بنگاه تجاري
باشند، اما اگر
يك دمكراسي
ليبرالي
مطلوب ما
باشد، خوب ميدانيم
كه در آن به
هيچ قيمتي
دولت ملي
تبديل به
مؤسسه تجاري
نميشود. يعني
در يك دمكراسي
ليبرالي هدف
ايجاد جامعه
اي مفيد براي
كارفرماهاي
مذكر نيست.
حال آن که،
سياست هاي
اقتصادي
نئوليبرالي
همين الگوي
مردسالارانه
موجود
"رقابت" و
"زورآزمايي"
را دنبال ميكنند
كه كعبه آمالش
تشكيل كارتل
هاي بزرگ است.
بديهي
است ملي
گرايان از
موضعي ديگر با
جهاني شدن
مخالف اند. در
واقع گروههاي
مخالف جهاني
شدن از راست
افراطي تا چپ
افراطي را در
بر ميگيرد كه
هركدام دلايل
خاص خود را
دارند. ازجمله
مخالفت بعضي
از اقشار
بازاري سنتي
با اين پروژهها
ظاهرا ناشي از
نگراني براي
ضرر مالي
خودشان و كاهش
نفوذشان در
جامعه است، و
اين نگراني را
هم دارند كه
روابط فرهنگي
جهاني امكان
سركوب را که
فعلا در
افريقا و آسيا
و امريکاي
جنوبي خيلي
عريان و شديد
و بدون قائل
شدن هيچ حقي
براي ملت هاست
تا سطح رايج
در دمکراسي
هاي اروپايي
که حق تشکيل
اتحاديه و
انجمن و دفاع
از حقوق صنفي
در آنها محفوظ
است كاهش دهد.
اتفاقا،
فمينيستها
برعکس به
دمکراسي
احتياج دارند
تا از
حقوق زنان که
طبق آمار
سازمان ملل دو
سوم از آن يك
پنجم مردم
جهان را که در
فقر مطلق
زندگي ميكنند
تشکيل ميدهند
دفاع کنند. (4)
فقير
بودن زنان البته
دلايل متعددي
دارد كه بخشي
از
آن مربوط به
جهاني شدن
است، از جمله حذف
يارانههاي
دولتي در دو
بخش آموزش و
بهداشت؛
خصوصي
سازي؛ ترويج
توليد براي
صادرات؛ آب
رفتن
بخش دولتي و
گسترش بخش
خصوصي؛
كاهش
نقش دولت در
اقتصاد كه همه
اينها تاثيرات
ويژهاي
روي زندگي
زنان دارند.
چنان
تاثيراتي که
ما را به
مخالفت با
الگوي جهاني
سازي موجود ميکشاند
که بديهي است
مخالفت با نفس
جهاني شدن نيست،
بلکه تکرار و
تکرار اين
نکته است که
اجراي
دستورالعمل
هاي سازمان
تجارت جهاني،
چارتاق باز
كردن درها به
روي تجارت
خارجي، مقررات
زدايي
تجاري،
و پولي كردن
همه خدمات و
نيمه وقت كردن
اكثر مشاغل
قابل دسترس
براي اكثريت
مردم نميتواند
حاصل مثبتي در
پي داشتهباشد
و بي اعتنا
گذشتن از کنار
حقوق بشر، از
کنار عدم
توزيع
عادلانه ثروت
هاي جهان و
تخريب محيط
زيست نميتواند
نه کل بشر و نه
زنان را از
فقر نجات دهد.
و با اين که
"فرهنگ هاي
ملي، به بركت
اين فرايند،
به يكديگر
نزديك شده، و
علاوه بر
اطلاعات سياسي،
اقتصادي و
علمي، وسايل
سرگرمي و
رويدادهاي
ورزشي نيز در
همه جاي زمين
پراكندهشدهاند.
از اين گذشته،
با كمك
ارتباطات
گستردهي
جهاني، امروز
هيچ رژيمي نميتواند
نقض حقوق بشر
شهروندانش را
پنهان كند،" (5)
و با وجود
تاثير اين
برنامه جهاني
سازي بر رشد
اقتصادي همه
كشورها،
توسعه يافته
و نيافته، اما
خود تاثيرات
مثبت نبودهاند.
بحث
در اين جا
مشخصا آثار
منفي جهاني
سازي براي
زنان با تكيه
بر تجاربي است
كه زنان جهان
تا به حال از
جهاني سازي
داشتهاند و
واقعيت
فقيرشدن زنان
و زنانه شدن
فقر. و
معتقدم اين
سياست هاي نو
ليبرالي كه در
حال حاضر
عنوان جهاني
شدن گرفتهاند
البته مسئله
اصلي شان
توليد ثروت و
رشد اقتصادي
است، بدون
توجه به اين
كه اين وسط چه
بر سر انسانها
و محيط زيست
آنها و ساير
ساكنان كره
زمين ميآيد،
بدون توجه به
منافع كل
جامعه بشر، و
معتقدم که به
دليل اين بي
توجهي است كه
اين سياستها از
جمله در بخش
توزيع كاملا
ناكارآمد از
آب درآمدهاند.
واقعا
هم درآمد
سرانه جهان از
1945 تا به حال 3
برابر شده اما
آن وجه
ديگرتوليد كه
توزيع است
كاملا ناديده
مانده و حتي
نسبت به جوامع
محلي، نسبت به
روش معمول در
جوامع سنتي
ما، عقب است و
در اين فراگرد
همه ما را بيش
از پيش به
حكومت وابسته
ميكند. اين
توزيع
ناعادلانه
همان طور كه
گفتم تاثير
منفي روي
زندگي زنان و
كودكان به
ويژه در كشورهاي
جنوب داشته و
باعث افزايش
شديد فقر در
بين زنان
بوده. (6) و هر چند
مبارزه با فقر
از جمله
اهدافي بودهاست
که نهادهاي
برتون وودز از
آغاز براي
ايجاد ثبات در
نظام مالي
جهاني وعده
مبارزه با آن
و حل آن را
دادهاند (7)، و
گاهي هم مدعي
شدهاند كه
توفيق هايي در
مداواي آن
يافتهاند. و
حتي همين
اواخر باز
بانك جهاني
وعده كاهش 20
درصدي فقر در 20
سال آينده را
داده كه به
معني سالي يك
درصد است و نه
تنها هيچ
جوابگو نيست
بلکه نشان از
ناآشنايي
اقتصاددانان
عاليرتبه با
اوضاع جهان
دارد.(8)
منتقدان
بيروني و
دروني جهاني
شدن نوليبرالي
نيز در اين
باره كه آيا
اساسا مشكل
فقر درکل در
جهان با رفتن
از دولت هاي
ملي به سمت
تجارتي جهاني
و خصوصي سازي
و مقررات
زدايي حل شده
يا اميد حل آن
ميرود يا خير
بحث هاي زيادي
ميكنند. (9)
پژوهشگران
IMF،
WB،
WTO
از يك طرف در
اين مورد هنوز
وعدههايي ميدهند
و از طرف ديگر
مخالفان را
متهم ميكنند
كه متدولوژي
پژوهش هاشان
ايراد دارد و
في المثل فرق
بين فقر مطلق،
فقر نسبي، و
فقر عميق را نميفهمند
و غيره. بديهي
است تا وقتي
كه قوانين سرمايهداري
به شكل فعلي
غالب هستند
هيچ كدام از
پژوهش هاي
موافقان و
مخالفان كمكي
به مهار فقر
موجود نميكنند پژوهش
هاي خود اين
مؤسسات اكثرا نتيجه
معكوس داشته.
مثلا ، بنين
كه 85% صادرات و 20% درآمد
ملي اش از
پنبه بود در
كنار مالي،
بوركينافاسو
و چاد با عمل كردن
به توصيههاي
بانك جهاني
كارش به جايي
رسيد كه مجبور
شد به
كشاورزان
سوبسيد بدهد.
چون ميخواست
با توليد
كنندگان
اروپايي
رقابت كند، و
اسوالدو د
ريورو، سفير
سابق پرو كه
در مذاكرات با
بانك جهاني
نماينده
كشورش بوده در
"افسانه
توسعه" مينويسد
كه توسعهاي
در كار نبود و
در طول 20 سال پرو به
مراتب فقيرتر
شد. و شايد
بتوان گفت كه
به دليل همين
قوانين
سرمايهداري
است كه اين
مؤسسات نميتوانند
سريع تر حركت
كنند تا اين
همه از واقعيتها
عقب نمانند: چنان كه
در حالي كه
اقتصاددانان
موافق سرمايه
داري معتقد
بودند و
احتمالا هنوز
هم هستند كه در
چارچوب
قوانين سرمايهداري
ميتوان به
تجارت خصوصي،
آزادي و ثبات
در سطح جهان
رسيد، اما
نتيجه اجراي
اين قبيل
سياست هاي اقتصادي
تا به حال فقط
خصوصي سازي
بوده و
هرگونه آزادي
و ثبات كاملا
از جهان رخت
بربسته.
سوزان
جرج، فمينيست
مبارز، معتقد
است كه اين نهادها از
اهداف اوليه
خود به دلايل
متعدد دور
افتادهاند،
و ازجمله به
دليل گرايش
شديد جهان به
راست، و به
دليل خارج
بودن نهادهاي
مورد بحث از كنترل
و نظارت مردم.
به نظر او،
همين حالا هم
شيوههاي
مبارزه با
فقر، پروژهاي
شکست خوردهاست.
(11)
تا
حدي از همين
زاويه هم هست
كه در
جنبش زنان
درباره تاثير
سياست هاي
نوليبرالي/اقتصادي
و عمدتا خصوصي
سازي بر زنان
صحبت ميشود:
براي اعمال
نظارت و تا
جاي ممكن به
مردم نزديك
كردن نهادهاي
برتون وودز، و
در رابطه با فقر،
يعني زنان
فقير و فقير
كردن زنان.
البته اين بحث
كامل نيست و
هركدام از
موضوع هاي
مورد اشاره ميتواند
جداگانه
بررسي و تحليل
شود. يعني اين
يك حوزه
گسترده با
مباحث متعدد
است كه من سعي
ميكنم بر
اساس درك خودم
از قضيه خلاصهاش
كنم.
پس
در واقع جهاني
شدن با اين
پاردوكس
همراهاست كه
نميتواند
براي فقر كاري
كند اما مدعي
اين كار هست.
نه تنها مدعي
است بلكه
اصرار دارد كه
همه در اسرع
وقت به آن
بپيوندند:
شبيه فيلم هاي
علمي تخيلي كه
در آنها
قهرمانان به
گذشته يا
آينده ميروند
و طي زماني
محدود بايد
مسئلهاي
حياتي را زود
و سريع حل
كنند و سر
موقع برگردند
به عصر خودشان
وگرنه ديگر
دير ميشود و
نميتوانند.
WTO ميكوشد
به همه ما اين
احساس را بدهد
كه از جهان خودمان
عقب هستيم. در
تونل زمان گير
كردهايم و
تنها راه نجات
مان پيوستن به
اين سازمان
است. و البته
ميتواند،
چون با نيمچه
حضورش همين
الان اين
احساس را به
ما ميدهد كه
در تله افتادهايم.
وگرچه اين خود
WTO
است كه از
واقعيت عقب
مانده
فعلا ما زنها
اين احساس در
تلهافتادن
را بيشتر
داريم و البته
بيشتر لطمهها
را هم ما ميخوريم.
اما در اين جا
اگر فقر زنان
را به عنوان موضوعي
مهم مطرح ميكنم
فقط به دليل
لطماتي كه ما
زنان ميخوريم
نيست و به
خاطر دفاع از
حقوق زنان
نيست.
مسئله
فقر زنان، خواه به
عنوان فرد
مستقل و خواه
در مقام زن
خانه و مسئول
تغذيه و
بهداشت
خانواده،
موضوع خيلي
مهمي براي همه
جوامع است.
دفاع از حقوق
زنان از زاويه
جهاني شدن بحث
مستقل يا بحث
هاي مستقلي را
ميطلبد؛ فقر
بر زنان به
عنوان نيمي از
ساكنان كره
زمين تاثير
شخصي عميقي
دارد. سلامت
جسمي و روحي
آنها را به
خطر مياندازد
و فرصت رشد را
از آنها ميگيرد.
فقر يك مشغله
تمام وقت است.
اما فقر زنان تبعات
و تاثيرات
بسيار پر
دامنهتر اقتصادي
و اجتماعي نيز
دارد؛ فقر زن،
يعني بچههاي
فقير، ناسالم
و بيسواد؛ درس
نخواندن يكي
از عوامل مهم
درگير شدن در
فعاليت هاي
تبهكاران و
معتاد شدن
است؛ اين يعني
دمكراسي كمتر
و از اين
زاويه فقر
زنان مهم است؛
در واقع فقر
زنان قاتل
جامعه است. (12)
حال آن كه كار
همين زنان
فقير فوايد
بسيار مادي
براي سرمايهگذاران
و دولتها
دارد: سرمايهگذاري
خارجي را جذب
ميكند؛ كليد
پرداخت
بدهيها است؛
كاهش در خدمات
اجتماعي را
ممكن ميكند؛
استفاده از
خود زنان به
عنوان كالا هم
پر منفعت است.
در واقع جهاني
شدن از همان
آغاز بر كار ارزان
زنان تكيه
داشته و بر
مصرف كنندهبودن
آنها و هر جا
كه اين كار
ارزان را گير
نياورد،
بساطش را جمع
ميكند و ميرود.
در كل، انگار
سياست هاي نو
ليبرالي اگر نتوانند
روي مكانيسم
هاي خاص سركوب
زنان،كه همه
جابه درجاتي فعال
اند،تكيهكنند
اساسا قابل
اجرا نخواهند بود.
(13)
نوليبرالها
البته
استخدام زنان
را اهميت دادن
به آن ها، و
طرفداري از
حقوق آ نها اعلام
ميكنند. اما
در حقيقت
تعداد بيشتر
زن در هر مؤسسه
تجاري با
پرداخت حقوق
كمتر همراه
بوده (از جمله
نك والنتينا
مقدم) غير از
آن در مجموع
جهاني شدن
اقتصادي
مسائل ديگري
را هم براي
زنها به وجود
آورده. و نه
تنها براي
حقوق كمتر
بلكه براي
توسري زدن
بيشتر، ارتباط
سنديكايي
كمتر، كار
منعطف، نيمه
وقت، غير
رسمي. (14)
بديهي
است گروههاي
زنان نخبه اين
مشكل را به
طور مستقيم
ندارند، اما
گروههاي
زنان آسيب
پذيرتر،
روستايي،
مهاجر و پناهنده
و تحت ستم به
دلايل سياسي،
قومي، طبقاتي،
مذهبي، و غيره
وغيره چرا. و
در كشورهاي جنوب،
زنان طبقات
پايين در معرض
تاثيرات منفي بيشتري
هستند. اين
تاثيرات منفي
حال با گذشت يك
دهه و از سر
گذراندن
تجربيات
بيشمار كاملا
قابل جمع بندي
است و موارد
متعددي را در بر
ميگيرد، از
جمله اين كه
جهاني شدن:
نقش
سنتي زنها را
در ارتباط با
اشتغال تغيير
داده. ادعا ميشود
اين يعني كاهش
عدم تساوي بين
زن و مرد و فرصت
هاي بيشتر اما
فرصت هايي كه
جهاني شدن
فراهم آورده
يا مطلوب
نيستند يا فقط
مال مردان هستند.
(حتي در
نگهداري از
بيماران
مبتلا به ايدز
هم باز و به
رغم انواع
ادعاها،
سازمان هاي
بين المللي،
مشخصا سازمان
ملل، بركار
داوطلبانه
زنها در
نگهداري از
مريضها و
بستگانشان
تكيه دارد و
به خود زنها
نه كمكي ميكند
و نه اهميتي
ميدهد). (15)
اين
تغيير نقش
سنتي در بعضي
جاها باعث
تنزل مقام زن
شده. يعني
جايي كه زن
جايگاه سنتي
خيلي معلومي
داشته حالا
اين جايگاه را
ندارد و
تصويري كه
جامعه از او
دارد مغشوش
شده. در جوامع
روستايي
آسيايي زنان
در حالي كه
بخش اعظم كار
را انجام ميدهند
هميشه اين
مفروض بوده كه
به مرد خانه
كمك ميكنند و
تصوري از اين
كه كار ميكنند
وجود نداشته و
در واقع اين
جوامع موافق كار
بيرون از خانه
زنان نيستند.
حالا با جهاني
شدن اين زنها
مجبور به كار
مزدوري هستند
و اين باعث
تنزل مقام زن
در جامعه
روستايي است. (16)
شايد
تا حدودي به
همين دليل
باشد
كه خريد
وفروش زنها و
كودكان
افزايش يافته
و طبق آمارهاي
سازمان هاي
غير دولتي دست كم
سالي 500 هزار زن
از اروپاي
شرقي به
اروپاي غربي
قاچاق ميشوند.
قاچاق زن
ازنپال به هند
هم افزايش
يافته، و از
كامبوج به
تايلند و از
تايلند به
ژاپن هم همين
طور. (17)
زنان
مجبورند كه در
كنار كار بي
مزد خانه كار كم
مزد بيرون را
هم بپذيرند.
اما در ضمن
همين كار بي مزد
خانه از آن جا
كه كاهش خدمات
اجتماعي را ممكن
ميكند سالي 11
ميليارد دلار
منفعت نصيب
دولتها ميكند.
زنها در مجموع
خيلي كم تر از
مردها حقوق ميگيرند.
اجبار به كار
بيشتر آنها را
خيلي زود از
پا در ميآورد.
در واقع زنها 90%
وقت شان صرف
كار ميشود. و
در جاهايي
مانند هند
هفتهاي 12
ساعت بيشتر از
مردها كار ميكنند.
و گاهي روزي 5
ساعت را صرف
آب پيدا كردن
براي آشپزي و
نظافت خانه ميكنند.
(18)
غير
از وسيله
سرگرمي مردها
شدن، ساير شغل
هايي كه نصيب
زنها ميشود داراي
شرايط خاصي
است: كارگري ساده با حقوق
كم و فقدان
امكان ترقي.
زنها در واقع بين كار
وبيكاري گير ميافتند. حتي در
بخش كشاورزي
هم به نظر ميرسد
براي زنان جاي
امني نيست، به
دليل تخريب محيط
زيست و بعد به
دليل كشت
فروشي كه
رقابت آنها را
با مردان
كشاورز سخت ميكند.
در كل زنها
معمول است كه
براي مصرف
خودشان كشت
كنند و تغيير
كاربري
زمينها خواه
با اخراج
كشاورزان و
خواه با
استخدام آنها
فقر زنان را
بيشتر كرده.
در واقع 47% زنان
كشاورز و 30%
مردان كشاورز
كشورهاي جنوب
اسير فقر مطلق
اند.
تغيير
نقش سنتي به
دليل به هم
ريختن روابط
خانوادگي يا
به دليل اجبار
مردان به
مهاجرت به دنبال
كار بهتر
تعداد بيشتري
از زنان را
سرپرست خانواده
كرده. مهاجرت
در بين زنها
هم زياد شده
كه البته ميتوانست
در صورت شكل
گرفتن شبكه
دوستي بين
زنان نخبه
محلي و زنان
كارگر مهاجر
عاري از حسن
نباشد.
مهاجرت زنها
به دنبال كار
خود از تبعات
جهاني شدن
است. و در حالي
كه مردان شغل
هاي بهتري
دارند زنها
بيشتر در صنعت
سكس و ارائه
خدمات ويژه به
مردان كار ميكنند.
يعني درهر حال
در بخش غير
رسمي كه خودش
يك بحث
جداگانه است.
عروس پستي را
هم به انواع
كارهاي
غيرقانوني/غير
رسمي بايد
افزود و اين
يعني تجاري
شدن روابط
عاطفي به يمن
سازمان تجارت
جهاني و ساير
نهادهاي
برتون وودز. (19)
زنها
به طور سنتي
تغذيه كنندهخانوادهاند،
اما حالا با
مهندسي ژنتيك
غلات و ساير بذرها
محيط زيست
چنان آلودهشده
كه امكان كشت
و توليد غذاي
خانواده نيست
و آب هم مسئلهاي
است. زنان هم
در بخش
كشاورزي
بيشتر در قسمت
توليد براي
مصرف فعال اند
و نه كشت
فروشي كه در
تخصص مردان
است. و زنان
تاب
رقابت با مردان
را ندارند هر
چند كه نصف
مواد غذايي
قاره آسيا و ¾ مواد
غذايي قاره
افريقا را ماها
توليد ميكنيم. اما هيچ
كدام راه به
بازارهاي جهاني
نداريم. Oxfam معتقد
است 1% سهم
بيشتر دادن به
صادرات
افريقا 5 برابر
كمك هايي كه
به اين قاره
ميكنند ارزش
دارد. اما نفع
صدقه دادن
براي سرمايهداري
بيشتر است چون
در بازارهاي
افريقا را به
روي كالاهاي
غربي باز ميكند.
(20)