سيد حسن تقي‌زاده

از:دكتر ضياء صدرالاشرافي                

 (1970-1878): (1349-1257 هـ . ش)

   ذكر محل تولد، محيط رشد و پرورش، نظير تاريخ تولد و وفات، و شرح مسافرتهای او و علل آن‌ها، ضروری بنظر نمیرسد زیرا هم در خاطرات تقي‌زاده: «زندگي طوفاني» و هم در كتابهايي چون: «قيام آذربايجان و ستارخان» اسماعيل اميرخيزي، «تاريخ مشروطه وهيجده سالة آذربايجان »احمد كسروي،و«رهبران مشروطه»ی ابراهيم صفائي،«رجال ايرانِ» مهدي بامداد و ... آمده است؛  ذكر مجدد آنها تكرار دانسته‌ها خواهد بود.

   خاطرات شخصي و قضاوت من راجع به اين رَجُل سياسي و شخصيت علمي قرن بيستم آذربايجان و ايران بطور خلاصه بقرار زير است:

1- نخستين خاطره‌ام از تقي‌زاده، شنيدن سخنراني او از راديو تهران بود كه بطور مستقيم پخش مي‌شد. در ضمن سئوال و جواب، فرد ناشناسي پرسيده بود: «چرا شما قرارداد 1312 ه ش (1933 م) را در مورد نفت امضاء كرديد؟» تقي‌زاده چند بار پرسيد: «نويسنده اين سئوال كيست؟» چون جوابي نشنيد ضمن بازخواني سئوال گفت: «بارها گفته‌ام كاش قبل از امضاء آن مرده بودم.»

2- خاطرۀ دوم راجع به آغاز اصلاحات ارضي بود كه از شهر مراغه شروع شد. علت انتخاب آذربايجان از طرف رژيم شاه معلوم بود.

   - در نهضت شيخ محمد خياباني در ارونق و انزاب و خامنه و شبستر (كه اطراف زادگاه شيخ محمد خياباني است) و نیزدر چند روستاي اطراف دهخوارقان (ده خاقان: آذر شهر بعدي)، زمين‌هاي خالصة دولتي را ميان روستائيان تقسيم كرده و مقرر شد كه روستائيان مي‌توانند زمينهاي روستا ی خودشان را از اربابان و مالكان بخرند و اربابان (صاحبان شش دانگ ده) و خرده مالكان نيز حق ندارند جز به "هامپا"ها (هم‌پا: صاحبان جُفت و نَسَق) زمينهاي ده را به كس ديگري بفروشند. دريغ كه اين نهضت سركوب شد و ايران‌گير نگشت.

   - در" آذربايجان ميلي حكومتي":(حکومت ملی آذربایجان) نيز دهات خالصه و روستاهائي كه اربابان آن به تهران فرار كرده بودند، بين روستائيان تقسيم شد و كار، بُعدِ بسيار وسيعي بخود گرفت و به يك نهضت سراسري تا زنجان تبديل شد.

رژيم شاه پای خود را ،به جاي - پاي پيشه وري و شيخ محمد خياباني گذاشت و پس از تقسيم سَمبُليكِ:(نمونه وارِ)چند روستا كه شاه، سندِ مالكيتِ زارعين را «در حال پابوسي» به آنها داد! دكتر حسن ارسنجاني كه ناطقي كم‌نظير و فردي آگاه و سياستمداري هوشمند و قاطع بود كه در مكتب شخصي چون قوام‌السلطنه به "زير و بَمِ "سياست، در معناي «ماكياولي» و «تالي‌راني» آن بخوبي آشنا شده بود، جهت اعتبار دادن به اصلاحاتِ ارضيِ فرمايشی: (كندي و نیز و.و. رستو w.w Rostow مشاور كندي) پس از جار و جنجالهای تبليغاتي و راديويي،از سيد حسن تقي‌زاده كه در آنزمان سناتور و مُقَدَمُ‌الوكلاء شمرده مي‌شد، دعوت كرد تا راجع به اصلاحات ارضي سخنراني كند. تقي‌زاده سخنراني خود را چنين شروع نمود (نقل به مضمون):

   من دردورة مشروطه وبعد که عضو حزب اجتماعيون- عامیيون  (ترجمة سوسيال دمكرات‌ها) بودم، از همان زمان دو آرزو و خواست سياسي براي سعادت ايران داشتم.

 اول: آزاد شدن دهقان بودكه بحمد‌الله با اصلاحات ارضي تحقق يافت.

دوم: آزاد شدن زبان كه مورد آرزوي ماست (يعني هنوز تحقق نيافته است)

   بعد افزود: «چون روستائيان همه تُرك اند لذا سخنراني خود را به تركي خواهم كرد.» اين اولين و آخرين باري بود كه يك رجل سياسي از راديو تهران به تركي سخن مي‌گفت و آنرا منع و قطع نكردند. با مراجعه به" آرشيو" راديو تهران مي‌توان دربارۀ چند و چون اين دو خاطره كه مربوط به چهل ‌و چهار سال قبل است تحقيق نمود.

3- خاطره‌اي هم از يك نوشتة او راجع به فارسيٍ سََره و خالص نوشتن دارم.

   در مجلة ارمغان مقاله ای بود كه در آن تقي‌زاده از جَوّ حاكم بر محيط ادبي و علمي ایران ،جهتِ فارسي‌ِسَره نويسيِ"مَن در آوردی" و جاهلانه، جهت بيرون ريختن لغات عربي (علمي- فلسفي) و تركي (لغات نظامي- آشپزي، موسيقي و روزمره) انتقاد كرده و نوشته بود:

   همچنانكه مردمان ايران از هر كجا كه آمده‌اند و صاحب‌هر تبار و «نژاد»ي كه باشند امروز ايراني هستند (خود او سيد بود مثل احمدكسروي)؛ لغات نيز بیش ازهزار سال است كه آمده و در اين كشور ساكن شده و شناسنامة ايراني گرفته‌اند(مردمان ایران آنها را بکار میبرند و از آنِ خود میدانند) . سپس شعري از سعدی آورده بود كه هنوز در حافظه‌ام باقي مانده است بقرار زير:

گِلي خوش بوي در حمام روزي

رسيد از دست محبوبي به دستم

بدو گفتم كه مشكي يا عبيري      

كه از بوي دلاويز تو مستم

بگفتا من گِلي ناچيز بودم

و ليكن مدتي با گُل نشستم

كمال هم‌نشين در من اثر كرد

و گرنه من همان خاكم كه هستم

   شاعر مبتلا به عارضة فارسیٍ سَره سُرایی آنرا چنین اصلاح کرده بود:

گِلی خوش بوی در گرمابه روزی

رسید از دست بَرجَسته به دستم

بدو گفتم که مشکی یا سَپَنتو

نه از بویٍ دلاویز تو مستم

   تقی زاده از شنوندگانش، بخاطر خواندن این نظم نادلچسب عذر حواسته بود. اين مقاله ظاهراً چاپ نطق تقي‌زاده بوده است كه اصولاً در"مجموعه آثار او" كه به همت ايرج افشار چاپ مي‌شود بايستي تجديد چاپ شده باشد. تقي‌زاده در «اِرتِداد»  خود از خط "پان‌فارسيسمدرواقع سياستِ رسمي و"دُكترین" فرهنگي،دردوران پهلوي راموردِانتقادِ علني و صريح قرار مي‌داد كه در خط مُقَدَمِ آن زنده‌ياد سيد احمد كسروي (همشهريش) و مُدعيان ديگری چون دکترمحمد مقدم (مهمد مُغدُم)؛ابراهیم پور داوود(گيلاني) و ديگر همراهان ودنباله‌روان آنها قرار داشت. از اينكه پيشكسوتي كه زمانی خودمُناديِ "پان‌فارسيسم" و برتري نژادآريايي بوداينك"مُرتَد"شده بودبراي مومنين و مدافعين این "مذهب"جدید فرنگی درایران سخت‌گران ميآمد و مي آيد.

3- خاطره‌اي نيز از آقاي فرج‌شُعار پدر خانمم شنيدم. ايشان نيزيكي از نسب‌شناسان‌ و تبريزشناسان کم- نظیربودند.              

   تقي‌زاده وقتي به سن هفتاد سالگي رسيده بود و احساس مي‌كرده كه قدرت جسماني‌اش دارد تحليل مي‌رود. در يكي از مسافرتهاي تابستاني‌اش به تبريز از دوستان خود سُراغ مي‌گيردكه من دنبال كسي مي‌گردم كه گذشته و حال تبريز را بخوبي بشناسد. آنها زنده‌ياد آقاي فرج شعار را معرفي مي‌كنند. روزي تقي‌زاده بديدار ایشان رفته و تقاضا مي‌كند كه يكي دو روز را براي بازبيني تبريز به او اختصاص بدهند مرحوم آقاي شعار مي‌گفتند:

   "سه روزي به گردش تبريز پرداختيم. تقي‌زاده گذشته‌ها را با حال تبريز بهم پيوند مي‌داد و حالتي داشت كه گوئي به زيارت كعبه رفته است، از ديدار و حتي لمس ديوارهاو كوچه پس‌كوچه‌هاي تبريز سير نمي‌‌شد" مرحوم آقاي فرج شعار ضمن خواندن بيتي افزود  :" تو گوئي ايام جواني خود را در خاك تبريز مي جست ".

   خميده پشت از آن گشتند پيران جهان ديده

   كه   اندرخاك   مي‌جويند   ايام   جواني   را

   دو خاطرۀ شخصي نيز از ملاقات با مرحوم سيد حسن تقی زاده دارم كه در كتاب "يادنامه ميرزا جعفر سلطان‌القرايي": انتشارات دانشگاه تبريز شمارة 313 آذرماه 1370 تحت عنوان «در سوگ دائي و استادم...» صفحه 69-71, 85-86 آمده كه با اندك شرح و بسط در اينجا بازنويسي مي‌كنيم چرا كه با تيراژ محدود (1000) عدد منتشر شده است، ضرورت انتشار اين مطالب بيشتراز آن جهت استكه "مذهب" جعلی پان‌فارسيسمِ باقي مانده از دورة پهلوي،هنوزدرتب وتاب است و سعي مي‌كند بخصوص،از چهرة رجال و دانشمندان آذربايجان، تنها آن بخشي كه براي خود مفيد مي‌دانند برجسته نمايد و چهره علمي و نیز(بقول صحيح فریدون آدميت) «ترك دوستي» آنهارا درمحاق و در سایه نگهدارد، و چون به تجربه دريافته‌ام كه همة ايدئولوژيها (چه سياسي،چه عقيدتي و ديني) "حقيقت ناقص" را بجاي كل آن ارائه مي‌دهند و حقيقت ناقص همواره دروغ كامل است،لذادر افشاء اين سياست ضد انسانی،ضد ملی و ضد علمی "پان‌فارسيسسم" استكه نقل آن ضروري بنظر میرسد.

   4- خاطرۀ اول: آقاي "سيد حسن تقي‌زاده" كه نظير مرحوم " فيوضات" از شاگردان آقاي "شيخ ‌عبدالرحيم سلطان‌القرايي" جَدِ مادري من و پدر بزرگِ پدريِ مرحوم دائي‌‌ام آقاي "ميرزا جعفر"بودند هر زمان كه به تبريز مي آمدند (معمولاً تابستانها)، روزدوم ياسوم به منزل دائي‌ام زنگ زده ياخبر داده و مي‌آمدند. تصادفاً  من نيز در خانه دائي‌ام بودم که در زدند، در را باز كردم. آقاي تقي‌زاده با همراهي آقاي عبدالعلي كارنگ (اشك ريز سابق) كه مسئول انتشارات فرانكلين در تبريز بود، واردشدند. قد آقاي تقي‌زاده تقريباً خم شده بود و به عصا تكيه مي‌داد وقتي چشم آقاي تقي‌زاده به پله‌هاي سنگيِ زيادِ خانه افتاد گفت: «اوه گَرَک بیر بئله پیله- نی چيخام : اوه بايستي از اين همه پله بالا بروم؟» (چيخماق مترادف فارسي ندارد.)

   دائي جان، به رسم مهمان‌نوازي و احترام به سن و دانش‌ آقاي تقي‌زاده گفتند: هوا خوب است (مردادماه بود) و اگر مايل باشيد مي‌گويم صندلي بياورند و در حياط بنشينيد اما آقاي تقي‌زاده نخواست در حياط باصفا و در كنار حوض زيباي آن بنشيند و به تركي گفت: «ايستيرم گِدَم, اور دا- كي اوستادين قاباغيندا، ديزه چوكوب اُتورارديم، اُتورام : مي‌خواهم بروم در جائيكه پيش استاد دو زانو مي‌نشستم بنشينم »؛دائي‌ام خود قبل از مهمانان داخل خانه شدند تا مقدمات پذيرايي را فراهم سازند. پيش از رفتن، به من گفتند كمكشان كن. من بازوي چپ آقاي تقي‌زاده را گرفته بودم، و ايشان به كمك عصا، عرق ريزان پله‌ها را طي مي‌كردند و هر چهار پنج پله مي ايستاد به من نوجوان 16 ساله نگاه نموده و مرتب تكرار مي‌كردند: «چتين‌دي: مشگل است» و تلويحاً مي‌گفتند: تو در اين سن و سال نمي‌فهمي كه ضعف جسماني و پيري يعني چه! آقاي كارنگ دو پله عقب‌تر از ما مي‌آمد. با توقف‌هاي مكرر و با تبسم‌هاي پي‌در پي و «چتيندي‌ها» پله‌هاي سنگي را طي كرد به «طنابي: تنه‌بي» رفتند (بجاي اطاق پذيرايي) چرا كه محل تدريس مرحوم آقا شيخ‌عبدالرحيم سلطان‌قرائي آنجابود و دائي‌ام پيش از ما رفته و چندصندلي راحت و ميز كوچكي را به طنابي (تنه‌بي) برده بودند.

   از هر دري سخن رفت آقاي تقي‌زاده در اشاره به ساده لوحي هموطنان(واينكه بعنوان يك شخصيت آنگلوفيل شهرت داشتند)گفتند. در ايام برگزاري «كنفرانس تهران» يكي از رجال سياسي تهراني پيش من آمده و گفت: «از شما خواهش مي‌كنيم كه به چرچيل بگوئيد كه به استالين بگويد: چنان و چنين نكند و چنين و چنان كند». اين رَجُل كار كُشتة سياسيِ وطني؛ گمان ميكرد چرچيل از من حرف‌شنوي دارد، و استالين هم، اوامر چرچيل را اجرا مي‌كند.»

   من ضمن پذيرايي درفرصت مناسبی از دائي‌‌ام اجازه خواسته پرسيدم:

   «نظر شما راجع به اينكه حملةاعراب مسلمان، تمدن ايراني را نابود كرده است چيست؟ مُرَتب معلمين تاريخ و نيز ادبيات فارسي بما مي‌گويندكه تمدن درخشان ايران را اعراب وحشي و سوسمار خوار نابود كردند.»

   آقاي تقي‌زاده پاسخ داد : « (حملة اعراب) تمدن ايران ساساني و زرتشتي را نابود كرد (1) و نه تمدن ايران را، زيرا تمدن ايران اسلامي بعد از آن ادامه يافت و هنوز هم تمدن ايران زنده است، اما اين‌همه قيل و قالي هم كه در اين مورد راه انداخته‌اند زياد قابل توجه نيست. بعد از حملة اعراب، عده‌اي زرتشتي از ايران به هند گريختند،(2) كه درحال حاضرشصت هزار نفر زرتشتي‌ها (پارسيان) مقيم آن كشور را تشكيل مي‌دهند. در هند،همه گونه امكانات و احترامات از زمان رسيدن‌شان تا كنون برايشان فراهم بوده است، اما عجيب اين استكه در ميان آنها افرادباسوادی كه خط وفرهنگشان راحفظ كندگويا وجود نداشت، زيرا دعاها و راه و رسم و مراسمشان، همه هندی- مأب شده وبه زبان اُردو و یامحلی، دعا مي‌خوانند و صحبت مي‌كنند، و بعد به تركي گفتند: « بوجور مهاجرت لَرده دِماخ(ق)، جامعه‌نين قِ¡