ميللی شورا
سايتيندان:
مجلة
دنيا و دكتر
تقي اراني

رضا همراز
E.mail: r_hamraz@yahoo.com
درخشد
از اراني شير خونسرد
خرد
در مكتب او
دانش آموز
كه
جان در راه
آزادي فدا كرد
ابولقاسم لاهوتي

تقی ارانی
مجلة
تأثيرگذار
«دنيا» و حيات
سياسي
اجتماعي مدير
مسئول شجاع آن
مرحوم دكتر
تقي اراني يكي
از مسائلي
هستند كه براي
هر خوانندهاي
شايد اطلاع از
آن خالي از
لطف و فايده
نباشد. مجلة
پرمحتواي
دنيا بيش از
هفتاد سال قبل
به توسط يك
آذربايجاني و
به همت جمعي
از قلمزنان
وقت، در اوج
خفقان و اختناق
رضاشاهي
توانست
تشنگان
مطالعه از
مسائل سياسي،
فلسفي و علمي
را سيراب
نمايد. باقر
مومني در مورد
«دنيا»ي اراني
نظري جالب
دارد. وي مينويسد
كه «امروزه پس
از هفتاد سال،
وجود جثهاي
كوچك پديدهايست
بزرگ كه نه
تنها اهميتي
تاريخي دارد
بلكه مطالب
آن، همانند
خودِ
بنيانگذارش
همچنان زنده
است»1
اولين
شماره اين
مجلة پربار در
اول بهمن ماه 1312 در
تهران منتشر
شد. قيمت
اشتراك
ساليانه 20 ريال،
قيمت تك شماره
دو ريال و
آدرس آن در
طهران، چهارراه
وزارت جنگ،
مطبعه
اطلاعات بود.
انور خامهاي
يكي از افراد
موسوم به 53 نفر
در مورد هيئت
تحريريه مجلة
دنيا مينويسد
كه: «هيئت
تحريريه مجله
را دكتر
اراني، [ايرج]
اسكندري و
[بزرگ] علوي
تشكيل
ميدادند. مطالب
مجله بر دو
بخش تقسيم
ميشد. يك بخش
مطلب اصلي كه
بيان اصول
تئوري
ماركسيسم بود
بطور سربسته و
در لفافه و
بخش ديگر
مطالب پوششي
كه براي ايز
گم كردن چاپ
ميشد. در بخش
تئوريك كه
عبارت از
مطالب فلسفي،
و اجتماعي را
خود دكتر
اراني مينوشت
مانند مقالات
عرفان و اصول
مادي،
بشر
از نظر مادي،
ماترياليسم و
ديالكتيك و
سرمقاله
شماره اول
مجلة تنها
استثنا در اين
زمينه مقاله
جبر و اختيار
در شماره اول
است كه بقلم
ايرج اسكندري
است. مقالات
اقتصادي
مانند ماشينيسم
و غيره را
اسكندري
مينوشت. مطالب
هنري و مربوط
به فرويديسم
را علوي بر
عهده داشت. مقالات
علمي مانند
وراثت و غيره
را نيز خود
دكتر اراني
مينوشت.
باستثناي
مقاله تاريخ علوم
در شماره آخر
مجله كه نوشتهي
خود من [انور
خامهاي] و
اولين مقالهاي
است كه من در
زندگي نوشتهام.
هر كدام از سه
نفر عضو هيئت
تحريريه اسم
مستعاري براي
خود داشتند كه
مقالات آنها
عموماُّ تحت
آن اسم چاپ
ميشد. اسم
مستعار دكتر
اراني «احمد
قاضي» از آن
اسكندري ا.
جمشيد و از آن
علوي «فريدون
ناخدا» بود.»2
در
فضاي سرب آگين
آن زمان
واقعاُّ نشر
مجله دنيا
بيشتر به يك
معجزه شبيه
بود تا
واقعيت. چرا كه
در آن زمان
«مطبوعات ما
منحصر
بود[ند]به دو روزنامه
نيم رسمي
ايران و
اطلاعات كه
بشدت سانسور
ميشدند و يكي
مجلة ادبي
مانند مهر و
ارمغان كه جزء
چند قطعه شعر
و شرح حال چند
شاعر عهد كهن
و احياناُّ
ترجمه يك
داستان از گيدوموپاسان
يا امثال او
حاوي هيچ چيز
ديگري نبودند.»3
بيجهت
نيست كه احسان
طبري يارغار
دكتر اراني زماني
نوشته بود
«مجلة دنيا در
محيط آنروز
خاورميانه بينظير
بود و انتشار
آن در جو عبوس
و خشك پليسي
رضاشاهي
مانند تندري
غريد و يك عمل
انقلابي
بتمام معني
قهرمانانه
بود. بيهوده
نيست كه دكتر
اراني در دفاع
حماسهآميز
خويش در
دادگاه جنائي
تهران باين
شاهكار بزرگ
خود افتخار
كرده است.»4
دكتر خامهاي
نيز در ضمن
شرح خاطراتش
در مورد دكتر
اراني و مجله
دنيا نظر اين
چنيني دارد:
«در شرايط
آنروز
واقعاُّ يك
پديده فوقالعاده
بود [نشر مجلة
دنيا] در آن
روزها براستي
هيچ نشريهاي
كه بتواند عطش
جوانان جوياي
انديشههاي
انتقادي را
سيراب كند
وجود نداشت.
از يكسو شرايط
داخلي و خارجي
نخبه جوانان
كشور را بسوي
يافتن و
فراگرفتن
انديشههاي
مبارزه
جويانه سوق
ميداد و از
سوي ديگر صحرائي
خشك از
مطبوعات سطحي
و ميانتهي در
برابر آنان
دامان گسترده
بود... فرق مجلة
دنيا با
مطبوعات ديگر
اين بود كه بر
خلاف آنها
زنده بود، هدف
داشت. جهت
داشت و مبارزه
ميكرد گرچه
مكتبي كه از
آن دفاع ميكرد
در نهايت
گمراهكننده
بود. ولي اين
حقيقت را در
آن زمان نه
نويسندگان و
نه خوانندگان
نميتوانستند
تشخيص دهند.
مجلهي دنيا
خواننده را
وادار بجهتگيري
و بحث ميكرد و
اين آن چيزي
بود كه جوانان
تشنة آن
بودند»5 جالب
است اين را
نيز بدانيم كه
عمده كارهاي
مجله نيز به
انضمام هزينههاي
آن به عهده به
اصطلاح هيئت
تحريريه بود،
«مخارج كاغذ و
چاپ و غيره را
هر سه نفر ]اراني،
اسكندري و
علوي[
بكمك هم
ميپرداختند
ولي سهم عمده
بر عهده دكتر
اراني بود.
تصحيح مطالب
را هم
معمولاُّ خود دكتر
اراني انجام
ميداد با
آنكه از حيث
بينائي در
زحمت و چشمانش
سخت نزديكبين
بود. دشواري
عمده در
انتشار مجله
دنيا گذراندن
مقالات آن از
سانسور
شهرباني بود.
چون بتمام
چاپخانهها
دستور اكيد
داده شده بود
كه هر صفحهاي
كه بالاي آن
امضاي
سانسورچي
مطبوعات نباشد
نبايد چاپ
كنند.
سانسورچي
مطبوعات شخصي
بود بنام
محرمعليخان
كه بقول دكتر
اراني در
دادگاه هر چه
را نميفهميد
سانسور ميكرد
و چون هيچ چيز
نميفهميد
همه چيز را
سانسور ميكرد
حالا حساب
كنيد كه
گذراندن
مطالبي مانند مقالات
مجلة دنيا از
سانسور يك
چنين آدمي چه
مصيبت عظمائي
است. اينجا
نيز ابتكار
دكتر اراني
مشكل را حل
كرد. او مشاهده
كرده بود كه
محرمعليخان
نه حوصلهي
خواندن اين
جور مقالات را
دارد نه فرصت
آنرا فقط
عنوان و صفحه
اول مطالب را
نگاه ميكند
و اگر ببيند
صنعتي يا علمي
است آنرا
امضاء ميكند
و بعد فقط به
شماره ترتيب
صفحات نگاه ميكند
تا آخر مقاله
و بدون نگاه
كردن آنرا
امضاء ميكند و
رد ميشود.
دكتر اراني
حيلهاي
انديشيد و
آنرا بكار
برد. بدينسان
كه صفحات
مقالات بودار
را تقسيم
ميكرد، در
ميان مقالات
صنعتي قرار
ميداد مثلاً
صفحات مقاله
بشر از نظر
مادي را لاي
مقالهاي
درباره
راديوسازي يا
موتور
اتومبيل جا ميداد
بعد تمام اين
صفحات را پشت
سر هم شمارهگذاري
ميكرد و آنرا
پيش محرمعليخان
ميبرد.
سانسورچي
صفحه اول را
نگاه ميكرد ميديد
مربوط به
راديو يا
موتور است و
آنرا امضاء
ميكرد و بعد
صفحات بعدي را
بدون آنكه
بخواند از روي
شماره امضاء
ميكرد تا آخر.
آنوقت دكتر
اراني ميگرفت
و ميامد بيرون
و در آنجا از
نو دو مقاله
را از هم جدا
ميكرد و شمارههاي
قلابي را كه
گذاشته بود خط
ميزد و شمارههاي
اصلي هر مقاله
كه در گوشهي
ديگر بود باقي
ميماند و
بدينسان هر
دو مقاله را
به چاپخانه
ميداد و گاهي
هم اصلا مقالهي
پوششي را بدور
ميافكند و
فقط بودار را
به چاپخانه رد
ميكرد.
با
وجود اين گاهي
اتفاق ميافتاد
كه محرمعليخان
مقالهاي را
سانسور ميكرد
و امضاء
نميكرد. اين
نوع مقالات را
هم دكتر اراني
كنار نميگذاشت
بلكه صفحات
آنرا زير
صفحات يك
مقاله امضاء
شده ديگر
ميچسباند و
بصورت يك
مقاله
بچاپخانه ميداد.
پس از
حروفچيني
آنها را از هم
جدا ميكرد و بصورت
دو مقاله پشت
سر هم در مجله
چاپ ميشد. در اين
مواقع خطر
اينكه مدير
چاپخانه يا
شهرباني از
اين حقّه مطلع
شوند وجود
نداشت. چون
صفحهبندي
مجله در
چاپخانه
«كوشش» بر عهده
رفيق ما زندهياد
اكبر افشار
بود كه ارادت
خاصي به دكتر
اراني داشت و
در حقيقت از
فدائيان او
بود»6 شهرت
مجلة دنيا از
بدو انتشار
مرزها را پشت
سر گذاشت و در
بين
روشنفكران
زبانزد گرديد.
چه سود كه اين
«دنيا»ي اراني
ديري نپائيد و
در آستانه
تشكيل حزب
كمونيست پس از
دوازده شماره
انتشار
بازماند.
دكتر
اراني در كنار
نشر مجله دنيا
به تاليف، تصحيح
و ترجمه متون
نيز همت ميگماشت.
از آثار چاپ
شده اراني ميتوان
به اثري از
خيام اشاره
نمود. «دربارة
اثر مهم خيام
موسوم به شرح
ما اشكل من
مصادرات اقليدس
مجله [دنيا]
توضيح ميدهد
كه اين رساله
انتقاداتي
است كه خيام
از هندسه اقليدس
بعمل آورد و
تنها نسخة آن
در شهر ليدن
(هلند) بوده كه
اراني بهمراه
پروفسور
رُزِن آن را
در سال 1925 نشر
داده و اينك
با كمك
ميرزاطاهر
تنكابني از
شاگردان
فيلسوف معروف
زمان ناصرالدين
شاه ميرزاي
جلوه، مستشار
ديوان عالي
تميز و از
قضات خوشنام و
با اعتبار آن
عصر اين نسخه
را مجداداُّ
تصحيح و با
كمكهاي آقاي
شهيدزاده
آنرا منتشر
كرده است.»7
صرف
نظر از نوشتن
چندين مقاله و
كتاب در موضوعات
مختلف وي طبع
شعر نيز داشت
و گاهي اوقات
غزل يا قصيده
اي را نيز اي
بسا از سر
تفنن مي سرود
كه جهت خالي
نبودن عريضه
و آشنائي با
طبع وي؛ شعري
را از آن
مرحوم به
اتفاق مي
خوانيم .
يكي
بانويي مهوش و
مه جبين
فتاده به
خواري به روي
زمين
زسبز
و سفيدي و
سرخي به تن
يكي جامه دارد
پرند ختن
ورا
بود همدم يكي
شير
مست
كه خود داشت
بر پشت تيغي
به دست
به
بالاي بانو
يكي زشت
مرد
نشسته
به كف داشت
تيغ نبرد
نگاهش
به زيبايي
جامه
بود
از
آن كشتن بانويش
كامه بود
به
صد زاري و آه
آن نيمه
جان
به فرياد مي
خواند پيرو
جوان
در
اين خانه مي
بود كس بيشمار
غنوده به هر
سو هزاران
هزار
كه
بودند فرزند
بانوي
زار
ولي خواب
بودند دونان
خوار
يكي
كند آن جامگي
سرخ
فام
برهنه نمودش
به شادي كام
سپس
جامگي را به
دشمن
فروخت
دل مادر نيم
جانش بسوخت
دگر
كرد زنجير آن
شير را
گرفت از كفش
تيز شمشير را
كه
دشمن نترسد از
آن شير و
تيغ
ندارد زميهن
ستم را دريغ
ستمديده
بانو چو ديد
اين
جفا
به فرياد خود خواند
يكتا خدا
خدا
تيغ دولت ز
دستم
فتاد
به دادم برس ايزدا
رس به داد
به
هر سو كه مي
خواست فرياد
رس
نمي
ديد جز زشت
كاران و بس
پس
آنگه نگاهي به
كنجي
فكند
ز
سوز دلش كوه
از بيخ كند
نگاهي
بدان گوشه
انداختم
چو ديدم به
مقصود ره
يافتم
دويدم
ز بانوي پرسان
شدم
چو
پاسخ شنيدمش نالان
شدم
چنين
گفت بانو كه
من
ميهنم
به ويرانه
استخر جان مي
كنم
به
بالا سرم
دشمنان
پاسبان
نشستند تا من
روم زين جهان
مگر
جامه را از
تنم بر
كنند
نشاني
بيرق ز ايران
برند
نه
نيروي بازو به
شمشير
تيز
مرا مانده نه
شير در رستخيز
چو
اندوهگينم
بديد و
نژند
گشود از زبان پر
آشوب بند
بگفتا
كه كوشش كن اي
پور
من
كه
باز آوري
اولين روز من
بر
آن باش پيوست
تا ميهنت
سر افراز گردد
بر دشمنت . 8
دكتر
اراني كه بود؟
متفكر
معاصر دكتر
تقي اراني يكي
از اجلة خانوادههاي
سرشناس و بنام
آذربايجاني
بودند. اين
خانواده
نسبتاُّ مرفّه
در تبريز برو
بيائي داشتند.
در چنين خانوادهاي
در 15 شهريور
سال 1281 شمسي
مطابق با اول
جماديالثاني
1320 و سپتامبر 1902
فرزندي به
دنيا آمد كه
بعدها افتخار
بزرگي به
خانواده و
همشهريان و قاطبه
متفكران
گرديد. دوران
نوباوهگي
تقي خان در
موطن خود
تبريز سپري
گرديده و از
همان ابتدا
صفير گلولههاي
مشروطهچيان
را به گوش خود
شنيد. پدرش
ابولفتحخان
كه از
مستخدمين
دولتي و عضو
وزارت دارائي بود
گويا به تحصيل
فرزندش چندان
دلخوش نبود شايد
علتش اين بود
كه او يگانه
فرزند ذكور
خانواده بود.
چنانكه ذكرش
گذشت برادري
نداشت فقط سه
خواهر داشت.
او تحصيلات
ابتدائي را در
مدرسه شرف
بپايان
رسانده سپس
وارد مدرسه
دارلفنون شد و
پس از اتمام
آن و احراز
مقام شاگرد اولي
وارد دانشكدة
پزشكي تهران
گرديد. در سال 1301 شمسي
بجانب برلين
عزيمت كرد و
پس از شش سال
تحصيل در رشته
فيزيك و شيمي
به مقام دكتري
رسيد. در سال 1309
در دانشگاه
برلين باستادي
علم بديع در
اشعار فارسي و
عربي و تركي
اشتغال داشت.
در همين سال
به ايران
بازگشت و تا
سال 1315 يعني
سالي كه پدرش
فوت نمود در
خدمت وزارت جنگ
بود و در اين
سال بخدمت
وزارت صنايع
وارد گرديد.9
مرحوم دكتر
اراني در كمتر
يادداشتش از
پدرش ياد ميكند
امّا «برعكس ]پدر]،
مادر اراني بينهايت
به تحصيل پسرش
و همه
فرزندانش
علاقه داشت.
مادر اراني
زني شيردل،
بامحبت، روشنبين
و ترقيخواه
بود. به آينده
فرزندانش
بيشتر از
پيوند آنها با
خودش علاقه
داشت. اراني
تصميم خود را
با مادرش [در
مورد ادامه
تحصيل در
اروپا] درميان
گذاشت و اين
زن شيردل نه
تنها دوري از
يگانه پسرش را
كه از جانش
بيشتر دوست ميداشت
با جان و دل
پذيرفت و حاضر
شد او با دست
خالي به دياري
ناآشنا سفر
كند بلكه او
را به اين كار
تشويق و ترغيب
كرد و از هر جا
توانست مبلغ مختصري
براي مخارج
سفر و
احتياجات
نخستين او
فراهم آورد و
او را راهي
اروپا ساخت.
شايد اين يكي
از عللي بود
كه اراني
مادرش را
بسرحد پرستش
دوست داشت و
در عين حال
نسبت به ادامه
تحصيل و سرنوشت
آينده
خواهرانش
مسئوليت فوقالعاده
احساس ميكرد.»10
البته
از دوران
طفوليت و كودكي
تقي خان
اطلاعات دهانسوزي
حداقل در تملك
اين قلم نميباشد
ولي اطلاعات
نسبتاُّ
زيادي از
فعاليتهاي
مطبوعاتي و
سياسياش در
دسترس همگان
است. چنانكه
در سطور بالا
به اختصار
گذشت مرحوم
اراني پس از
دريافت دكتراي
خود در رشته
فيزيك شيمي كه
در آن عهد يكي
از مشكلترين
دروس بود، با
سربلندي به
ايران آمده و
اين بار بنا
به عللي در
تهران سكني ميگزيند.
و بيشتر اوقات
خود را به كار
مقدس معلمي به
سر ميآورد.
با ديدن وضع
آموزش و پرورش
وقت او، چه خون
دلها كه نميخورد
اما سعي بليغ
ميدارد كه
روحيهاش
شاداب بماند.
و به هر طريقي
دست افتادگان
را ميگيرد
چرا كه او ياد
گرفته بود
شكرانة
بازوي توانا
بگرفتن دست
ناتوان است
از
اين رو او «به
دانشآموزاني
كه استطاعت
خريد كتابهاي
درسي را نداشتند
كتابهاي
فيزيك و شيمي
تاليف خود را
رايگان ميداد.
خود من [دكتر
انور خامهاي]
نيز از دانشآموزاني
بودم كه
كتابهاي او را
برايگان گرفته
بودم و تا
سالها بعد،
سالها پس از
زندان آنها را
چون يادگار
گرانبهائي
نگاهداري
ميكردم. اراني
حتي گاهي
بدانشآموزان
خيلي بيچيز
بدون آنكه خود
آنها متوجه
شوند كمك مالي
ميكرد. باين
ترتيب كه وقتي
آنها در خارج
از كلاس
سئوالي
ميكردند ضمن
توضيح، كتاب
آنها را
ميگرفت و بيآنكه
[آنها] بفهمند
پولي لاي آن
ميگذاشت»11
وي
كه در آن جو
عبوس و خوفناك
فعاليتهاي
سياسي داشت در
سال 1316 بتوسط
مامورين
دستگير و پس
از بازجوئيهاي
معمول روزانه
زندان ستم
شاهي ميشود.
«دكتر اراني
در مبارزة
علمي و فكري
بر ضد كهنهپرستان
و طرفداران
اصول و عقايد
مبتذل در
مبارزه سياسي
خود بر عليه
دستگاه فاسد و
زنگ زدة قضائي
در دادگاه
جنائي، در
مبارزه خود
براي حفظ
روحية زندانيان
و كمك به آنها
و جلوگيري از
تجاوزات پليس
در هر جا سنگ
تمام گذاشت و
كوچكترين ضعف
و تزلزلي از
خود بروز
نداد.»12
اكثريت قريب
به اتفاق همرزمان
و همبندان
مرحوم اراني
به سخت بودن
دوران زندان وي
و روحية بسيار
قوي او در
زندان اشارت
دارند. جلاداني
كه پس از
دادگاه، وي را
به ده سال حبس به
اصطلاح خود
محكوم كرده
بودند
نتوانستند بيش
از دو سال وي
را تحمّل
نمايند.
«هنگاميكه
تيفوس در
زندان رواج
داشته اراني
را از اطاق
خود در زندان
موقت به اطاق
ديگري منتقل
ميكنند كه قبلاُّ
يك مريض
تيفوسي در آن
بوده است.
برخلاف مقررات
زندان از
ضدعفوني كردن
آن اطاق
خودداري ميكنند.
و بدينسان
دكتر اراني را
عامداُّ
مبتلا به
تيفوس
مينمايند و
سپس از رساندن
دوا و لوازم
پرستاري به او
خودداري
ميكنند تا در
بيمارستان
جان ميسپارد.
اين كار جز
قتل عمد چيزي
نيست، ولي پليس
طوري ماهرانه
عمل كرده بود
كه اگر
احياناُّ از
طرف مقامات
بينالمللي
رسيدگي بعمل
آيد آثار جرمي
مشهود نباشد و
ظاهراُّ چنين
جلوه كند كه
در زندان
بيمار شده به
بيمارستان
منتقل گرديده
ولي معالجه موثر
نيافتاده و
درگذشته است»13
بزرگ علوي يكي
از دوستان،
همفكران و
همكاران دكتر
اراني معتقد
بود كه وي را
مسموم كردهاند.
«روز چهاردهم
بهمن 1318 يعني
تقريبا يك سال
پس از صدور آن
راي، نعش دكتر
اراني را به
خانوادهاش
دادند. دكتر
امامي از
دوستان دكتر
اراني نعش را
ديد. چون ميبايد
كسي ببيند و
براي پزشك
قانوني تصديق
بكند كه اين
آدم، دكتر
اراني است.
دكتر امامي
علامتهاي
مسمويت را در
جسد او تشخيص
داد.»14 همشهري
تئورسين وي
خليل ملكي نيز
مينويسد كه:
«نعش دكتر
اراني چنان
تغيير شكل داده
بود كه مادر و
خانوادهاش
آن را نشناخته
و نميپذيرفتند
تا آخر سر،
دوست او دكتر
سيد امامي او
را شناخت»15
رضا ابراهيمزاده
نيز كه خود از
اعضاي 53 نفر
بود و «دكتر
اراني را بينهايت
دوست داشت. او
تعريف ميكرد
كه موقعي كه
جسد دكتر
اراني را به
خواهرش تحويل
دادند،
مشاهده كرده
بودند كه
زبانش تكهتكه
شده است»16
روزنامه ي
ستاره در
شماره 1717 مورخه
7/11/1322 نيز از اشد
مجازات وي
پرده برداشت .
«
دكتر تقي
اراني يكي از
فرزندان
مبارز و دانشمند
ايران را به
دستور سرهنگ نيرومند
رئيس زندان
سيصد ضربه
شلاق زدند و
در اتاق مجرد
شماره 28 زندان
كه گنداب تمام
مستراح ها به
آنجا ختم مي
شد؛ زنداني
كردند . وي روي
سمنت نمناك و
هواي خفقان
آور مدت ها
بسر برد . بالش
او يك جفت كفش
سرپايي و لباس
او در ماه
آبان و آذر
پيراهن تور[ي]
تابستاني و يك
تنكه نازك بود
. او را عمدا به
بيماري تيفوس
مبتلا ساختند
تا در اثر
بيماري و عدم
مراقبت و آزار
و اذيت جان
سپرد. چنان چه
مادرش نتوانست
جنازه ي
فرزندش را بار
شناسد.» 17 و
نهايت اينكه
جلادان
چنانكه
انتظارش مي
رفت با آوردن
ادارو اطوار
مرگ اور را
طبيعي دانسته
و در گزارشي
فرمايشي اين
چنين عنوان
كردند :
وزارت
كشور
اداره
كل شهرباني
تاريخ
15/11/18
شماره
7858
موضوع
دكتر تقي
اراني زنداني
شماره 740 مرده
گزارش
محترما
به عرض مي
رساند ساعت 30/13
روز 14 ماه جاري
دكتر تقي
اراني فرزند
ابوالفتح
زنداني شماره
740 كه ار طرف
اداره سياسي
زنداني و در
بهداشت تحت
معالجه بوده
طبق گواهي
پزشك به مرض
تب عفوني مرده
ساعت 30/17 روز
مزبور پس از
تشريفات
قانوني جنازه
به متوفيات
حمل گرديد
اينك عين يك
برگ صورت مجلس
به پيوست
تقديم و مراتب
را استحضاراٌ معروز
ميدارد.
امضاء: 18
در
مسلخ عشق جز
نكو را نكشند
روبه صفتان زشت
خو را نكشند
گر
عاشق صادقي
زكشتن مگريز
مردار بود ،
هر آنكه او را
نكشند
دكتر
اراني و
زبانهاي تركي
و فارسي:
مرحوم
دكتر اراني از
افراد نادري
بود كه در علوم
چندي تبحر
داشت. او
شيمي، فيزيك،
رياضي و ادبيات
را دوست داشت
و در اين رشتهها
مقالات و كتب
چندي از خود
به يادگار گذاشته.
چنانكه ذكر شد
او در جنب
علوم ياد شده
ادبيات را نيز
ميپسنديد و
به زبان فارسي
دل ميبست.
البته اين را
بايد دانست كه
اراني هنگام اقامت
در برلين با
محافل
ناسيوناليستي
فارسي آشنا
گرديد و در
روحيه آنروزي
وي اثراتي گذاشت
كه بعدها
بكلّي از آن
نظريات عدول
كرد. باقر
مومني
نويسنده كتاب
«دنياي اراني»
در كتاب خود
كه فصولي از
زندگي سياسي ـ
اجتماعي دكتر
اراني و مجلة
دنيا را به
نمايش ميگذارد
اصلاُّ از
عقايد اراني
در مورد مليّت
سخني به ميان
نميآورد و
فقط در اوايل
جواني كه به
قول خود چيزهايي
در حمايت از
زبان فارسي نوشته
را يدك كشيده
و به آنها
كفايت ميكند.
مورخ معاصر
يرواند
آبراهاميان
معتقد است
«نخستين
رهبران حزب
توده، از
ماركسيستهاي
فارسي زبان در
تهران، ميل
داشتند
نارضايي اقليتهاي
زباني را
ناديده
بگيرند يا حتي
انكار كنند.
اراني،
بنيانگذار
معنوي حزب
[توده]، نمونة
خوبي در اين
مورد است. او
كه در تبريز
زاده اما در
تهران بزرگ
شده بود،
همچون بسياري
از روشنفكران
نسلِ خود از
مدافعان
پرشور
تمركزگرايي و
فارسي گرداني
بود. وي در
مقالهاي با
عنوان
«آذربايجان
مساله حيات و
ممات براي
ايران» نوشته
بود كه
آذربايجان
مهد ايران به
علت حملات
مغولان وحشي
زبان فارسي را
از دست داده
است. اراني
هشدار ميداد
كه اين امر
وضع خطرناكي
پديد آورد.
زيرا بعضي از
مردم
آذربايجان به
خطا خود را
ترك ميدانند
و حتي تمايلات
جداييطلبانه
از خود نشان
ميدهند. براي
بهبود اين
وضع، اراني
اصرار داشت كه
دولت، بايد هر
اقدام ممكن
براي محو زبان
تركي و گسترش
زبان فارسي را
انجام دهد.
گرچه ياران
اراني
لزوماُّ با
نظرات او
درباره
آذربايجان
موافق
نبودند...»19
البته بايد
ديد كه ارانيِ
ي كه به
زبانهاي تركي،
عربي، فارسي،
انگليسي،
آلماني و
فرانسه آشنائي
داشت اين
نظريه را در
چه سالي ارائه
ميدهد؟
عنوان مقاله
ايشان
«آذربايجان يا
يك مسئله
حياتي و مماتي
ايران» در
شماره 5
فرهنگستان در
شهريور 1303
انتشار يافت و
اراني جوان در
آن سال در 22
سالگي بود ولي
چنانكه ذكرش
در سطور بالا به
اختصار گذشت
بعدها چگونه
از اين نظرية
غيرعملي عدول
كرده خود داستان
ديگري است.
اراني جوان چنانكه ذكرش رفت در اروپا با مجامع شوونيستي آشنا گرديد. سپس با محفل مجلة ايرانشهر كه مديريتش را يكي از همشهريانش اداره ميكرد، آشنا شد. «سيدحسن تقيزاده تبريزي [كه پيشتر مجلة كاوه را منتشر ميكرد] مامويت خود را به [حسين] كاظمزاده ايرانشهر تبريزي سپرد كه با تاسيس مجلة ايرانشهر تندتر از مجلة كاوه به تبليغ زبان فارسي و بخصوص نژاد و تبار]معجول[ آريائي به عنوان ركن اساسي هويت ملي ايرانيان بپردازد. (1925ـ 1922) اين بار نيز امثال علامه قزويني در