خبرنامه ستارخان

پرويز زارع شاهمرسی

آذربايجان در دوره رضاشاه

در آغاز زمامداری رضا شاه آذربايجان وضع برجسته‌ای داشت. بخش عمده‌ی غلّه‌ی مصرفی کشور در آذربايجان توليد می‌شد. به خاطر بارش کافی، محصول بهاره و پاييزه‌ی گندم بسيار بالا بود تا آن جا که آذربايجان را سيلوی ايران ناميده‌اند. وقتی آذربايجان با خشکسالی رو به رو می‌شد، تمامی ايران با مشکل مواجه می‌شدند. بزرگترين طبقه‌ی متوسط کشور از نظر تعداد و درصد در آذربايجان بود. نسبت مستقيم ميان وسعت طبقه‌ی متوسط و قدرت و قوت ناسيوناليسم موجب شده بود که آذربايجان نقش بسزايي در پيدايي ناسيوناليسم در ايران داشته باشد.

عليرغم برخی تحرکات عوامل استعمار، در آذربايجان هيچ خواست جمعی برای جدا شدن از ايران وجود نداشت. شيخ محمد خيابانی که جنبش سياسی را در آذربايجان بر عليه حاکمان تهران (که قرارداد ننگين 1919 را با انگلستان بسته بودند) بر پا کرده بود، با جدايي آذربايجان از ايران و يا حتی انضمام آن به ترکيه مخالفت ورزيد. او ميرزا کوچک خان جنگلی را به دليل اتحادش با بلشويک‌ها مورد انتقاد قرار داد. در قيام لاهوتی نيز آذربايجان از تهران جدا شد ولی شوری در مردم برانگيخته نشد و لاهوتی به شوروی گريخت.[1]

حتی فعالان آذربايجانی که در قفقاز بودند و طبيعتاً به دليل دوری از حوزه‌ی اقتدار ايران، آزادی عمل بيش‌تری داشتند، به مسأله‌ی جدايي روی خوشی نشان نمی‌دادند. دموکرات‌های ايرانی در باکو نشريه‌ای با نام «آذربايجان جزء لاينفک ايران» منتشر کردند.[2] حتی کسانی چون سيد جعفر پيشه‌وری که علائق ديرينه‌ای در مسأله‌ی زبان داشت، در مقاله‌ای با نام «بشارت به آزادی خواهان ولايات و کليشه‌های بزرگ» در شماره‌ی 57 روزنامه‌ی حقيقت 20 فروردين 1301/ 10 آوريل 1922 در تهران نوشت:

«... آذربايجانی ايرانی است، او تجزيه نمی‌خواهد، او را با تهمتی که خودش تنفر دارد، نکشيد.»

اگر چه آذربايجانی‌ها تمايلی به جدايي از ايران نداشتند ولی اين به معنای آن نبود که آنان مطالباتی را از مرکز ندارند.[3] پيشه وری در مقاله‌ای تحت عنوان «حکومت مرکزی و اختيارات محلی» شماره‌ی 92 روزنامه‌ی حقيقت 13 خرداد 1301/ 3 ژوئن 1922 تأکيد می‌کند که:

«ما در ايران اين گونه اسارت‌های ملی را قائل نيستيم... اين را نمی‌توان انکار کرد که حکومت مرکزی تاکنون توجه تامی به ولايات معطوف نداشته و آن‌ها را از خود راضی نکرده و اين که آن‌ها تاکنون به فکر تجزيه نيفتاده‌اند، همان احساسات ايرانيت بوده است و اما با اين اصول اداره ممکن نبود از مردم جلوگيری شود. ما کار نداريم که در ابتدا چگونه بوده، شايد آذربايجانی‌ها از جنس مغول‌ها هستند يا خراسانی‌ها از نسل عرب‌ يا گيلانی‌ها از ملت ديگر يا کردها از نسل مدی بوده‌اند. اين‌ها را امروز مدرک قرار دادن ديوانگی است.» [4]

سيدحسن تقی‌زاده نماينده‌ی تبريز در مجلس اول مشروطه، چنين می‌نويسد:

«... و نيز دولت بايد نسبت به اهالی آذربايجان ولو ناز کنند و زياده روی و تندی نمايند روی محبت زياد نشان بدهد و مأمورين آذربايجانی الاصل وطن پرست به ادارات آن جا مأمور کند که هم ايرانی واقعی بود. و هم با زبان خود اهل محل با آن‌ها حرف بزنند و نصيحت کنند و مردم آذربايجان يک اختلاف و مباينت دارند که جدايي زبان فارسی از ترکی است، لکن صدرشته اتحاد ديگر دارند که يکی از آن‌ها مذهب تشيع و ديگری عادات مشترک و معارف مشترک (کولتور) و مراودات و غيره است... ولی وقتی که کلمه‌ی جواب معمولی تمام ايران را تبديل به کلمه‌ی پاسخ کرديم، به دست خود يک رشته اتصال و الفت را بريديم و ديگر اهل تبريز زبان شما را از آن چه هم که کم‌تر می‌فهمند و خودمان را دوستی از برادران تبريزی مسلمان و شيعه دور کرده‌ايم و اگر امشاسپندان را به جای ملائکه اختيار کنيد و کلمه‌ی ترکی الاصل «قشون» و «ساخلو» را برای اين که ترکی «منحوس و منفور» است با اين که مفهوم عامه زبانان است دور انداخته کلمه جعلی و بی‌معنای ارتش و پادگان را که نه اهل آذربايجان می‌فهمند و نه اهل گلپايگان به جای آن‌ها بگذاريد اين مباعدت و انفصال و بيگانگی را شدت داده‌ايد و به اين داداش بيگ قفقاز کمک کرده‌ايد که دائماً می‌گويد ما را با اين فارس‌ها چه قرابتی است.»[5]

بدين گونه تعارض ميان عده‌ای ايرانگرا در تهران با مطبوعات باکو و ترکيه آغاز شد. پان ترکيست‌ها در عثمانی سخت در تب و تاب بودند. در جريان سال‌های جنگ جهانی اول مأموران ترک به همراه مأموران آلمانی به رياست دکتر ورنر اتوفون هنتيگ با شدت به جذب حمايت مردان ترک تبار آسيای مرکزی مشغول بودند.[6] در 1915 و 1916 هزاران جزوه‌ی پان ترکی و پان اسلامی در افعانستان، روسيه و ترکستان چين توزيع شد. در اين مرحله مقامات شوروی به پان ترکيسم به عنوان خطری بالقوه می‌نگريستند. در 1921 دهمين کنگره‌ی حزب کمونيست شوروی پان ترکيسم و پان اسلاميسم را به عنوان جريان‌های انحرافی که در پی ناسيوناليسم دموکراتيک بورژوازی هستند، محکوم کرد. در اين زمان پان ترکيسم از طرف عثمانی تبليغ می‌شد و حکومتی که توسط حزب مساوات طرفدار عثمانی در جمهوری آذربايجان در 1918 ايجاد شده بود، در 1920 توسط بلشويک‌ها از ميان رفت. با اينحال پان ترکيست‌ها لحن تبليغات خود را تهاجمی‌تر کردند.

در سال 1923 مجله‌ی ترکی «ينی مجموعه» گزارشی در باره‌ی کنفرانس مربوط به آذربايجان چاپ کرد که توسط «تورک اوجاغی» در استانبول تشکيل شده بود. روشنی بيگ پان ترکيست معروف در ضمن کنفرانس مزبور، دولت ايرن را به خاطر شقاوت و روش‌های مستبدانه نسبت به آذربايجانی‌های ساکن ايران محکوم کرده و همه‌ی آذربايجانی‌ها را به اتحاد با جمهوری جديد ترکيه فرا خواند. مجله‌ی ايرانشهر در تهران به سرعت واکنش نشان داد. اين مجله در پاسخ، مقاله‌ای به قلم يوزف مارکوارت ايرانشناس معروف آلمانی راجع به روابط تاريخی موجود بين آذربايجان و بقيه‌ی ايران چاپ کرد. در پايان مقاله نيز شعری از عارف قزوینی در مذمت زبان ترکی درج شد:

زبان ترکی از برای قفا کشيدن است               نسيم صبح دم برخيز

صلاح پای اين زبان ز مملکت بريدن است          بگو به مردم تبريز

دو اسبه با زبان فارسی از ارس پريدن است                که نيست خلوت زرتشت

                                           جای صحبت چنگيز

تقی ارانی در مقاله‌ای در ايران شهر در سال 1303/1924 چنين می‌نويسد:

«امروز قلب هر آذربايجانی در محبت ايران می‌تپد. در انقلاب مشروطيت ايران فداکاری‌های آذربايجان بر همه کس واضح و آشکار است. پس در اين مسأله چون آذربايجان سر ايران بوده و هست بايد افراد خير انديش ايرانی فداکاری نموده، برای از ميان برداشتن زبان ترکی و رايج کردن زبان فارسی (که از آغاز تا چند قرن پيش زبان مردم آذربايجان بود) بکوشند و خود جوانان آذربايجانی بايد جانفشانی کرده متعهد شوند تا می‌توانند به زبان ترکی تکلم نکنند.»[7]

ارانی هم چنين در مقاله‌ی «آذربايجان يا يک مسأله‌ی حياتی و مماتی ايران» به مشکل ترک زبان آذربايجان پرداخته و ادعای ترک نژاد بودن آن‌ها را باطل دانست. با آغاز سلطنت رضا شاه، آذربايجان در وضعيت مشکلی قرار گرفت. حکومت جديد از دو ابزار اقتصادی و فرهنگی برای تحت فشار قرار دادن آذربايجان بهره برد. به جرأت می‌توان گفت که آذربايجان در دوره‌ی 16 ساله‌ی سلطنت رضاشاه چنان در فشار و تنگنا بود که کمتر نظيری برای آن‌ می‌توان يافت.[8] از نظر اقتصادی، سياست رضاشاه در متمرکز کردن امور بازرگانی در تهران به موقعيت‌ تجاری تبريز لطمه زد. آذربايجان پيشگامی خود را در تجارت و تبريز اهميت ويژه‌اش را از دست داد. عناصر فعال و حياتی آن به تهران رفتند. در اين زمان مازندران که زادگاه رضاشاه بود، در اولويت صنعتی شدن قرار گرفت.[9] اصفهان و مازندران به صورت مراکز صنايع نساجی در آمدند. تهران نيز قلب صنايع سنگين تبديل شد. از سال 1310 تا 1320 از 20 کارخانه‌ی جديدی که در 4 شهر آذربايجان (تبريز- اروميه- مياندوآب و مراغه) برپا شد. تنها دو کارخانه از سرمايه گذاری مستقيم دولت برخوردار بود. در حالی که در همين مدت در ايالات مرکزی و شمالی کشور، دولت برای 20 کارخانه از 132 کارخانه تأسيس شده، سرمايه گذاری کرده بود.

آذربايجان که مرکز غله‌ی ايران بود، گرفتار کمبود غله شد چرا که گندم آذربايجان به تهران فرستاده می‌شد و در زمستان 1319 آذربايجان بدون آذوقه بود. شهر تبريز از سال 1308 دو مرتبه مورد هجوم سيل واقع شد و طبق تأييد وزارت کشور 30 ميليون ريال به مردم خسارت وارد شد. دولت شاهنشاهی برای ساختن راه مخصوص آبعلی و آمل که صرفاً تفريحی بود، 500 ميليون ريال خرج کرد و اين در حالی بود که مدت 8 سال تمام، پل‌های وسط شهر تبريز خراب بودند و زمستان‌ها که آب رودخانه بالا می‌آمد، عبور و مرور مشکل می‌شد و عملاً شهر تبريز به دو بخش تقسيم می‌شد. اين در حالی بود که برای شهرهای کوچک مشهد سر و آمل، پل‌های معلق آهنی از اروپا آورده بودند.

شوروی‌ها نيز بر وخامت اوضاع افزودند. آن‌ها داد و ستد با آن سوی ارس را محدود کردند. در دهه‌ی 1300 به تدريج مقامات شوروی به صورت ادواری از داد و ستد با ايران کاستند و از اين حيث به صادر کننده، وارد کننده، توليد کننده و عمده فروش خسارت عظيمی وارد ساختند.[10]

از نظر فرهنگی برنامه‌های دولت رضاشاه در جهت يکسان سازی فرهنگی اعمال می‌شد. تحصيل در مدارس به زبان فارسی بود. معلمان موظف بودند که به زبان فارسی تدريس کنند. محسنی رئيس فرهنگ آذربايجان می‌گفت: «هر کس که ترکی حرف می‌زند، افسار الاغ بر او بزنيد و او را به آخور ببنديد.» ذوقی که بعد از او رئيس شد، صندوق جريمه‌ی ترکی حرف زدن در دبستان‌ها گذاشته بود. آموزش به زبان‌های محلی و انتشار کتاب و روزنامه به زبان غير فارسی ممنوع شد.

اگر چه از ديرباز رسم بر آن بود که رجال استخواندار و متين برای حکومت آذربايجان انتخاب شود، استانداران منصوب رضاشاه در آذربايجان افرادی مغرض و کم سواد بودند.[11] مستوفی استاندار آذربايجان شرقی می‌گفت: «آذربايجانی‌ها ترکند! يونجه خورده مشروطه گرفته‌اند حالا نيز کاه می‌خورند ايران را آباد می‌سازند!» مستوفی که هرگز از توهين به مردم آذربايجان و زبان ترکی باز نمی‌ايستاد در جوابيه‌ای که بر مقاله‌ی سلطان زاده تبريزی نوشته چنين می‌گويد:

«... بلی من... هيچ وقت اجازه نمی‌دادم که روضه خوان در مجالس ختم، ترکی بخواند و در سخنرانی‌های خود می‌گفتم شما که اولاد واقعی داريوش و کامبيز هستيد چرا به زبان افراسياب و چنگيز حرف می‌زند؟ و از اين بيانات هم جز ايجاد حس وحدت ملی و جلوگيری از ترک مآبی و کوتاه کردن موضوع اقليت ترک زبان در نزد خارجی‌ها که به عقيده‌ی من بزرگ‌ترين توهين به اهالی آذربايجان است و نويسنده‌ی مقاله اسم آن را هم دردی! گذاشته است نوشته‌ام و زبان فارسی را که زبان نوشتن و تدريس و زبان رسمی و عمومی است ترويج کرده‌ام.»[12]

همراه با فشارهای اقتصادی و فرهنگی که در دوره‌ی رضاشاه بر آذربايجان وارد می‌شد، يک حرکت ديگر نيز در تهران آغاز شد که به ظاهر موضوعی تحقيقی و علمی بود ولی در باطن انگيزه‌های بالاي سياسی و دولتی در پس خود داشت. بی‌ترديد سياست‌های رضاشاه از بستر فکری ناشی می‌شد. اين بستر فکری را کسانی چون محمدعلی فروغی، دکتر محمود افشار يزدی، علی اصغر حکمت و ... آماده می‌کردند، هر کدام از اين افراد گوشه‌ای از کار را گرفتند. جمعی به برگزاری هزاره‌ی فردوسی پرداختند. فرهنگستان ايران تأسيس شد. بدين ترتيب زمينه فراهم بود تا هر چه در داخل ايران رنگ غير آريايي دارد، در دستگاه پيشنهادی اين افراد استحاله شده و آرياييزه شود.

در اين ميان آذربايجان جايگاه خاصی داشت. به پيشنها محمدعلی فروغی کميسيون جغرافيا وابسته به فرهنگستان ايران تأسيس شد. وظيفه‌ی اين کميسيون «تبديل اسامی بيگانه اماکن ايرانی به فارسی» بود. در ترمينولوژی فرهنگستان تمامی زبان‌های ملل کشور به جز فارسی اجنبی شمرده شده‌اند. رياست اين نهاد بر عهده‌ی فروغی و وثوق الدوله بود. در يکی از اسناد کميسيون آمده بود که: «اگر با اين اسامی جغرافيايي کلماتی مانند چای، سو، بولاق و نام‌های مشابه آن باشند اين اسامی بيگانه مشخص و به فارسی تغيير داده شوند.» بدين ترتيب نام‌های روستاها و حتی شهرها دستخوش تغيير شد. تغييری که هيچ دليل منطقی نداشت و اگر چه نام جديد هرگز در ميان مردم مصطلح نشد ولی هم چنان در اسناد رسمی به کار می‌رود. اين در حالی بود که نام‌های مجعول هيچ محمل تاريخی نداشتند. [13]

اقدام ديگر تغيير و تقسيم قلمرو آذربايجان بود. دکتر افشار که در آلمان تحصيل کرده و همواره مانند بسياری از روشنفکران ايرانی آن زمان، مدل آلمان را می‌ستود، در مجله‌ی آينده‌ی که خود تأسيس کرده بود، مقالاتی در مدح آلمان می‌نگاشت. دکتر افشار نسبت به آذربايجان حساسيت ويژه‌ای داشت. [14] در جهان بينی دکتر افشار خطراتی که استقلال و تماميت ارضی ايران را تهديد می‌کردند عبارتند از:

1.    خطر سفيد (روسيه) 2. خطر آبی (انگلستان) 3. خطر سبز (عرب‌ها) 4. خطر سياه (جهل و استبداد داخلی) 5. خطر زرد «و آن خطری است که از جانب ترک‌های عثمانی و تاتارهای شمال غرب وحدت ملی ايران را تهديد می‌کند.»[15]

او در مقاله‌ای در اسفند 1306 اين گونه توضيح می‌دهد: «خطر زرد تهديدی موقتی نيست بلکه يک قسم خطر ملی و دائمی برای کليه ملل و اقوام ايرانی نژاد (ايرانی‌ها، افغانی‌ها، کردها، تات‌ها و تاجيک‌ها) است.» او برای رفع اين مشکل پيشنهاداتی نيز داشت که در مقاله‌ی «ناسيوناليسم و وحدت ايران» در بهار 1305 در مجله‌ی آينده ارايه کرده است. او پيشنهاد می‌کند که سخن گفتن به زبان ترکی ممنوع شود، بخشی از ترک زبانان به نقاط فارسی زبان ايران کوچ داده شوند، نام آذربايجان به فراموشی سپرده شود و در تقسيمات کشوری نيز حدود اين منطقه تغيير يابد. [16] دکتر افشار در اين راستا کمی بيشتر رفته و برای نخستين بار اسم پان ايرانيسم را به ميان آورد. ايشان در مجله‌ی آينده چنين توضيح داد:

«... من از لفظ پان ايرانيسم مفهوم يا مقصد سياسی بدان سان که ترک‌ها از لفظ پان تورانيسم يا پان تورکيسم دارند، استنباط نمی‌کنم. پان ايرانيسم در نظر من بايد «ايده‌آل» يا هدف مشترک تمام ساکنان قلمرو فارسی زبان آسيا باشد و منظوری جز حفظ زبان و ادبيات مشترک اين سرزمين‌ها نداشته باشد. منظور من از پان ايرانيسم اين است که ملل و اقوامی که به زبان فارسی سخن می‌گويند، يا می‌گفته‌اند، و کاخ بزرگ ادبيات فارسی را به کمک و مشارکت هم ديگر برفراشته‌اند، از هم پراکنده و نسبت به هم بيگانه نباشند بلکه دست به دست هم داده و اين بنای بزرگ تاريخ را عظيم‌تر و زيباتر و سربلندتر بسازند.»[17]

برای منکوب کردن زبان ترکی در آذربايجان، آن قسمت از کار که به ادارات و سازمان‌های دولتی مربوط می‌شد، در حال انجام بود ولی قسمتی ديگر از کار به صورت نظريه پردازی و کار پژوهشی به وسيله‌ی نويسندگان با جهت گيری خاص پی گرفته‌ شد. هدف هر دو جريان اين بود که زبان ترکی در آذربايجان هم در شکل و هم در ماهيت خدشه دار شود. در قسمت ماهيت دو هدف وجود داشت يکی اين که زمان ورود زبان ترکی به آذربايجان بايد با استفاده از مدارک تاريخی به جلو کشيده شود و ديگر اين که بر اين نکته تأکيد شود که زبان ترکی اصولاً خاصيت لازم برای دارا بودن عنوان زبان را ندارد و قابل مقايسه با زمان فارسی نيست.

کسی که گام مهمی در خصوص پژوهش درباره‌ی موقعیت زبان ترکی در آذربایجان برداشت، سيد احمد کسروی تبریزی (1324-1269 خورشیدی) بود. کسروی که متولد و بزرگ شده‌ی تبريز بود، با نوشتن کتاب‌های تاريخی مانند «تاريخ هجده ساله‌ی آذربايجان»، «تاريخ پانصد ساله‌ی خوزستان» و «تاريخ مشروطه ايران» نشان داده بود که در پژوهش تاريخی دستی چابک دارد. ترديدی نيست که کتاب‌های تاريخی کسروی، خدمتی سترگ به پژوهش گذشته‌ی اين کشور است. او با کوشش وصف ناپذير به خلق آثاری پرداخت که هر کدام در زمينه‌ی خود يک مرجع است.

کسروی به عنوان يک آذربايجانی تهران نشين، تمايلات ايرانگرایی و عرب ستيزی داشت. در آن هنگام که آتش مباحثات و تبليغات پان ترکيستی از روسيه و به ويژه عثمانی گرم بود، کسروی نسبت به مسأله علاقمند شد. او رساله‌ی «آذری يا زبان باستان آذربايگان» را نوشت. اين رساله با استفاده از رساله‌ی انرجانی چنين عنوان کرد که زبان ترکی در آذربايجان عارضی بوده و پيش از آن مردم آذربايجان به زبان آذری سخن می‌گفتند و ديگر اين که زبان آذری در زمان صفويه نيز مورد استفاده بود و لاجرم زبان ترکی بعد از صفويه رايج شده است.[18]

اين رساله نشان سلطنتی انگليس را کسب کرد. نويسندگان بعدی اين رساله را شرح و بسط دادند و حتی نتايج جديدتری نيز گرفتند. اگر چه رساله‌ی روحی «در بيان اصطلاحات و عبارات جماعت اناث و اعيان و اجلاف مردم تبريز» بود، نتايج زير از آن گرفته شد:

1. «ظهور اسلام به بعد تا قرن 11 هجری نيز زبان عموم مردم آذربايجان مانند دوران باستان هم چنان آذری پهلوی بود.»[19]

2. «دليل بسيار قوی و شاهدی بسيار صادق است که در زمان مؤلف قرن 11 هجری هنوز مردم تبريز عموماً به زبان آذری (فارسی) سخن می‌گفتند.»[20]

3. اين رساله در باره‌ی عادات مردم تبريز در پايان قرن دهم (و نيمه‌ی اول قرن يازدهم) هجری و در باره‌ی لهجه‌ای از زبان پهلوی است که هنوز در آن موقع در آن شهر زبان عمومی مردم بوده است.»[21]

4. «از رساله‌ی روحی انارجانی پيداست که تا قرن يازدهم مردم آذربايجان گويش آذری سخن می‌گفتند.»[22]

5. «در دوره‌ی صفويان- چنان که از اخبار و اسناد تاريخی معلوم است- در قرن 11 هجری يعنی تا آخر دوره‌ی شاه عباس کبير زبان آذری (فارسی) هم چنان در ميان مردم آذربايجان رايج و معمول بود. چنان که حتی در تبريز هنوز به شهادت رساله‌ی روحی انارجانی تأليف همان عصر (قرن 11 هجری) به همين زبان يعنی آذری پهلوی يا فارسی سخن می‌گفتند.»[23]

نتايج عجيبی که از رساله‌ی «آذری يا زبان باستان آذربايگان» گرفته شد، منجر به تصميم‌های ناروا گرديد که قابل قبول نيستند ولی به هر حال اين موفقيت بزرگی بود که تاريخ حضور زبان ترکی در آذربايجان، از سده‌ی پنجم به سده‌ی يازدهم کشيده شود.[24] پس از آن نيز عده‌ای عبارت «دويست- سيصد سال پيش» را برای زمان ورود زبان ترکی به آذربايجان استفاده کردند. از طرف ديگر تحريف‌هايي نيز صورت گرفت. کسروی می‌گويد:

«از عهد مغول تا آخر تيموريان (يا ظهور صفويان) چند شاعر ترک در خراسان پيدا شد اما هيچ شاعر ترکی در آذربايجان پيدا نشد.»

مسأله‌ی ديگر که توسط کسروی عنوان شد و باز مورد استفاده‌ی خاصی قرار گرفت، اين بود که ميراث ادبی مکتوب زبان ترکی در آذربايجان انکار گرديد. کسروی ادعا می‌کرد که «اگر هم شعری در آذربايجان گفته شده است نه اثری ادبی است بلکه از روی هوس پديد آمده است.» اين ادعا به روشنی نشان از آگاهی بسيار اندک کسروی از ادبيات است.[25] بهترين دليل برای اين مطلب ذکر نام دو شاعر بزرگ آذربايجان است که هر دو با کسروی معاصر بوده‌اند. ميرزا علی اکبر صابر (1911-1862) که اشعار او تأثير بسزايي در حوادث انقلاب مشروطه داشته و بی‌ترديد کسروی از آن مطلع بود. معجز شبستری (1934-1873) که اشعار روشنگر او در مبارزه با جهل معروف است.[26]

احمد کسروی در مقاله‌ی «ما و همسايگانمان» کتاب «آذری زبانان باستان آذربايگان» را کتابی دانشی و نه سياسی دانست ولی خود در مقاله‌ی «شيشه‌های سياست» نوشت: «مردم يک کشور تا يک دل و يک زبان نباشند نمی‌توان آينده‌ی درخشانی برای آنان اميدوار بود.» او تعداد زبان‌های رايج در ايران را نيز مانعی بر سر راه يکپارچگی می‌دانست. در مقاله‌ی «يک توده را چنان که راه بايد راهنمايان هم بايد» نوشت «نژادهای کوچکی که در ايران می‌زيند هر يک برای خود تاريخ ديگری دارند و تاريخ هر يکی که به جوانان خود ياد می‌دهند پر از دشمنی با ايران می‌باشد.»

کسروی با محمود افشار افت و خيز داشت و مقاله‌هايش در مجله‌ی آينده چاپ می‌شد. هر دوی آن‌ها وحدت ملی ايرانيان را آرزوی خود معرفی می‌کردند و نکات مشترکی بين عقايد آنان ديده می‌شد. با اين تفاوت که کسروی علاوه بر زبان، بر نزديکی انديشه و فکر نيز تکيه می‌کرد. او در مقاله‌ی «اسلام و ايران» در مجله‌ی پيمان (که خود منتشر می‌کرد) شماره 1 بهمن 1311 نوشت:

«... سرچشمه‌ی اين فرو افتادگی دردناک چيست؟... آری ريشه‌ی پيشرفت نيافتگی ايران و شايد بيش‌تر کشورهای خاور پراکندگی در ميان توده‌هاست... برای ايران اين سرزمين کهن امروز بيم ناک‌ترين آسيب آن پراکندگی انديشه‌ها می‌باشد.»[27]

به زودی قسمت دوم کار آغاز شد. تحقير زبان ترکی و تحبیب زبان فارسی. عنوان شد که تکلّم مردم آذربايجان به ترکی تنها از روی عادت است و اين کار پايه و اساس چندانی ندارد.[28] ديگر اين که ترکی، زبان مردم بی‌سواد و کم سواد است. نهايت اين که زبان ترکی که زبانی عارضی، تحميلی، ميهمان و زبان خونريزان و غارتگران است، لکه‌ی ننگی به دامان مردم آذربايجان محسوب می‌شود که آنان بايد با اظهار ندامت از سخن گفتن بدان خودداری کنند و به دامان بهشتی زبان فارسی باز گردند. ادعا شد که: «فرهنگ ايرانی با روح عرفانی مينوی‌اش، موهبتی است الهی که در زبان فارسی به وديعه گذاشته شده است.»